دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
ای تو در لطف و نکوئی طاقرحم کن بر اسیر قهر فراق
هی نیاری بر زبان جز حرف حقنیست لایق زان دهان جز حرف حق
شکرلله که شد عیان ره حقیافت جانم درین جهان ره حق
ای وصل تو جانفزای عاشقوی یاد تو دلگشای عاشق
تا به کی حسرت برم بر کشتگان زار عشقهرچه باداباد گویان میروم بر دار عشق
جان منزل جانان عشق دل عرصه جولان عشقتن زخمی چوکان عشق سر گوش در میدان عشق
تن را بگداز در ره عشقجان را در باز در ره عشق
زنده آن سر کو بود سودای عشقحبذا آن دل که باشد جای عشق
در جهان افگندهٔ غوغای عشقعالمی را کردهٔ شیدای عشق
عشق است اصل بندگی من بنده و مولای عشقعشق است آب زندگی من بنده و مولای عشق
هم توئی راحت جانم ای عشقهم توئی درد و غمانم ای عشق
بوی گلزار هوست قصه عشقمیبرد سوی دوست قصهٔ عشق
درد دل مرا نکند به دوای خلقبیماری خدای بهست از شفای خلق
عاشق که بود غلام معشوقسرمست علیالدوام معشوق
ارانی اراک و لست اراکارانی سواک و لست سواک
الهی الهی فقیر اتاکولا یرتجی من لدنک سواک
ذاب قلبی من اشتیاق لقاکحسرت وصل میبریم بخاک
بهوای تو میشویم هلاکوز برای تو میشویم هلاک
چه بنشینم چه برخیزم قعودی لک قیامی لکترا ام نیستم خود را شخوصی لک مقامی لک
در دلم تا جای کرد از لطف آن رشگ ملکغیر او تا ثبت کردم غیرت او کرد حک
ای دهانت تنک شکر لعل لب کان نمکنیستم گر قابل بسیار از آن باری کمک
میبرد غیرت ز حسن تو ملکرشک دارد بر تو خورشید فلک
یا املی و بغیتی لیس هوای فی سواکلیس سواک منیتی لیس هوای فی سواک
آن روی در نظر چو نداری ببار اشکچون حق بندگی نگذاری ببار اشک