دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
پرورد گارا بندهام الملک لک و الحمد لکز احسان تو شرمندهام الملک لک و الحمد لک
وجودی لک شهودی لک ثبوتی لک ثباتی لکبقائی لک حیاتی لک فنائی لک مماتی لک
کی بود دل زین چنین گردد خنکجانم از برد الیقین گردد خنک
آفریننده جهان لبیکهرچه گوئی کنم بجان لبیک
گذر کن ز بیغولهٔ نام و ننگبشه راه مردان درآبی درنگ
دلم بحر و عشق تو در وی نهنگنهنگی که جا کرده بر بحر تنگ
عاشق و معشوق را راهی بود از دل بدلامشبم این نکته روشن گشت از آنشمع چگل
پرتو شمع رخت شد در وجودم مشتعلسوخت از من هرچه بود از اقتضای آب و گل
نگاه ارکنی جان ستانی تغافل کنی دلز وصلت جگر خستگانرا مه من چه حاصل
گلزار رخت دیدم شد خار به چشمم گلپیچید دلم را عشق در سنبل آن کاکل
ای جمال هر جمیل و ای جمالت بیمثالهر جمال از تست زانرو دوست میداری جمال
منزلگه یار است دل ماوای دلدارست دلاز غیر بیزارست دل کی جای اغیار است دل
صد شکر که عاقبت سر آمد غم دلکرد آنکه دلم ریش شد او مرهم دل
ای فغان از هی هی و هیهای دلسوخت جانم ز آتش سودای دل
تا کی ز فراق تو نهم بر سر غم غمتا چند بدل غصه نشیند بسر هم
بیا بیا بسرم تا بپات جان بدهمجمال خود بنما تا ز خویشتن بروم
روز میگردد اگر رو مینمائی در شبمجان بتن میآیدم چون مینهی لب بر لبم
هر رنج که میرسد بجانماز خود رسدم اگر بدانم
نشود کام بر دل ما رامپس بنا کام بگذریم از کام
بخوشی بگذریم از هر کامبر سر خود نهیم اول گام
ای خوشا وقت عاشق بد نامحبذا حال رند درد آشام
ما مستانیم بی می و جامخمها نوشیم بی لب و کام
منم که ساختهٔ دست ابتلای تواممنم که سوختهٔ آتش لقای توام
منم که شیفتهٔ زلف تو ببوی تواممنم که واله و شیدای تو بموی توام