دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
از بوی می عشق برنگ آمدهامباز شه عشق را بچنگ آمدهام
از کش مکش خرد بتنگ آمدهاموز نام پسندیده بننگ آمدهام
در دل توئی در جان توئی ای مونس دیرینهامدر سینهٔ بریان توئی ای مونس دیرینهام
میدمد هر دم خیالت روحی اندر قالبمروز میگردد ز خورشید دلافروزت شبم
گه جلوه لاهوت دهد جام شرابمگه عشوهٔ نا سوت فریبد بسرابم
تا بعشق تو جان و دل بستمرستم از خویش و با تو پیوستم
کبیرهایست که خود را گمان کنم هستمگناه دیگر آن کز می خودی مستم
من هماندم که با تو پیوستممهر از هرچه جز تو بگسستم
نه من امروز به دل نقش خیالت بستمروزگاریست که از بادهٔ عشقت مستم
در عهد تو ای توبه شکن عهد شکستماحرام طواف حرم کوی تو بستم
از می لعل لب و نوش دهانت مستموز شکر خنده و تقریر و بیانت مستم
پیشتر ز افلاک شور عشق بر سر داشتمپیشتر ز املاک تسبیح تو از بر داشتم
یکبوسه از آن دو لب گرفتمز آن بادهٔ بوالعجب گرفتم
نبود این تنگنا جای خوشی در غم فرو رفتمندیدم جای عیش خویش در ماتم فرو رفتم
بیاد منزل سلمی بر اطلال و دمن گردمببوی آن گل رعنا بر اطراف چمن گردم
غم عشقت به حلاوت خورم و دلشادماین عبادت به ارادت کنم و آزادم
دم به دم از تو غمی میرسد و من شادمبند بر بند من افزاید و من آزادم
من ببوی خوش تو دلشادمور نه از خود گرهی بر بادم
چو دل در عشق میبستم ز خود خود را رها کردمملامت را صلا دادم سلامت را دعا کردم
رسید از دوست پیغامی که مستان را نظر کردمشدم من مست پیغامش ز خود بی خود سفر کردم
دل و جان منزل جانانه کردممی توحید در پیمانه کردم
گران شد بر دل من تن بیا تن گرد جان گردمهمه تن میشوم شاید بر جانان روان گردم
نگاهی کن که شیدای تو گردمخرابم کن که ماوای تو گردم
درین گلشن من بیدل به بوی یار میگردمپی گنجی درین ویرانه همچون مار میگردم