دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
بیا بمیکده تأثیر را تماشا کنجوانی خرد پیر را تماشا کن
به کفافی دلا قناعت کنباقی عمر صرف طاعت کن
خدایا مرا از من آزاد کنضمیرم بعشق خود آباد کن
بغم خویش دل ما خوش کنخستگانرا بمدارا خوش کن
از هوس بگذر و دل پاک از آلایش کنترک باطل کن و جانرا بحق افزایش کن
الهی ز عصیان مرا پاک کندر اعمال شایسته چالاک کن
ای خدا این درد را درمان مکنعاشقانرا بیسرو سامان مکن
عشقم فزون کن عقلم جنون کندلرا سراپا یکقطره خون کن
جان ز من مستان دل ببر خون کناینچنین باشد دردم افزون کن
چارهها رفت ز دست دل بیچاره منتو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من
یگره ز خانه مست برا ای نگار منبگذر میان جمع و ردا در کنار من
دلی داشتم رفت از دست منکجا آید آن یار در شست من
برون از چار و نُه در چار و نُه پیداست یار منبه هریک رو کنم از شش جهت گردد دچار من
چه با من میکند یاران ببینید آن نگار منبه یک غمزه گرفت از من عنان اختیار من
در کف پیاله دوش درآمد نگار منکز عمر خویش بهره برد از بهار من
از دست من گرفت هوا اختیار منخون جگر نهاد هوس در کنار من
مهرت بجان بهار دل داغدار مناز مهر جان خزان نپذیرد بهار من
یک نگاه از تو و در باختن جان از منیک اشارت ز تو و بردن فرمان از من
تیغ کشی گاه به آهنگ منگاه شوی یک دل و یکرنگ من
بیا بیا که نمانده است صبر در دل منبیا بیا که نمانده است آب در گل من
ای دوای درد بیدرمان منمرهم داغ دل بریان من
ای که هم دردی و هم درمان منوی که هم جانی و هم جانان من
باز آی جان من و جانان منداغ عشقت تازه شد بر جان من
ایجان و ای جانان من رحمی بکن بر جان منای مرهم درمان من رحمی بکن بر جان من