دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
نیست چو من واپسی در همه واپسانچو نیست من بیکسی در همه بیکسان
گاه شود جلوهگر مهر رخش در کسانصوفی از آن در هواش چرخ زند ذره سان
ای باد صبا سلام یاران برسانشرح غم ما بغمگساران برسان
در سرم عشق تو ای یار همانست هماندر دلم حسرت دیدار همانست همان
گذر کن ای صبا در کوی جانانببر از من پیامی سوی جانان
چشم جانرا ضیاست این دیوانگل باغ خداست این دیوان
تا چند بر باطل نهی ایدل مدار خویشتنیکبار خود را یاد کن در روزگار خویشتن
منگر تو در روی بتان بهر هوای خویشتندر آتش سوزان مرو ای دل بپای خویشتن
به نثر اگر چه توان گوهر سخن سفتنولی به نظم بود خوشنما سخن گفتن
با دل من جلو گلزار میگوید سخنصد زبان بگشوده از یک یار میگوید سخن
با دلم گلزار میگوید سخناز زبان یار میگوید سخن
بلبل از گلزار میگوید سخنکرکس از مردار میگوید سخن
ذرهٔ درد بر آن مایهٔ درمان بردنبه ز کوه حسناتست بمیزان بردن
غمش غمی نه که از دل بدر توان کردندلش دلی نه که در وی اثر توان کردن
نه چشم آنکه برویش نظر توان کردننه پای آنکه بکویش گذر توان کردن
تیره شد در چشمم از دنیا بدر باید شدنتنگ شد جا بر دلم جای دگر باید شدن
تا نگوئی هست آسان عشق را رهبر شدنعشق را رهبر شدن هست از ملک برتر شدن
نخست آید بدل پیک شنیدنکشد آنگه شنیدن سوی دیدن
ای که داری هوس طلعت جانان دیدننیست باشد شدنت وانگهش آسان دیدن
رای فرزانه چو باشد رخ خوبان دیدنشادی هر دو جهان در غم اینان دیدن
بود بدتر ز هر زهری مزیدنسرانگشت پشیمانی گزیدن
دلا برخیز و پائی بر بساط خود نمائی زنبرندی سر برار آتش درین زهد دریائی زن
در جهان افکندهٔ غوغای حسنعاشقانرا کردهٔ شیدای حسن
مستانه برا گوشهٔ چشمی سوی ما کندردی بسر درد نه و نام دوا کن