دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
گر شود روزی شبی کان ماهرا مهمان کنیمخویش را در مطبخ مهمانیش قربان کنیم
ای خدا عشقی که دل بر آتشش بریان کنیمماه سیمائی که جان از مهر او تابان کنیم
روزها در طلبت میپویمدر فراقت همه شب میمویم
حسنش دریا و من سبویمعشقش چوکان و من چه گویم
کی باشد از جهان بدن سوی جان رویمزان نیز بگذریم ورای جهان رویم
خیز تازین خاکدان بیرون رویمزین سرای مردگان بیرون رویم
وقت آنست که جوینده اسرار شویمبگذاریم تن کار و دل کار شویم
بدرد عشق بیدرمان دوای درد من میکنبانواع بلاها نوبنو درمان من میکن
هر که میخواهد سخن گستر بود در انجمناولش باید تامل در سخن آنگه سخن
در ره دانش بفکر تا بتوان گام زنتا که بجنبد بجنب ورنه بجنبان بفن
رنجیده از من میگذشت گفتم چه کردم جان منگفتا ز پیشم دور شو دیگر بگرد من متن
نوش من نیش مکن دورم از خویش مکنجگرم ریش مکن دورم از خویش مکن
در حریم قدس جانرا نیست بار از ننگ تنننگ تن یا رب بیفکن از روان پاک من
در دل هر ذره مهر جان ما دارد وطنمیکشد بهر گل جان خارهای جور تن
آرامت از تن میرود زین شاهدان سیمتنیا رب چو مستیها کنی ز آن ساقی جان پیرهن
ز نهار مکن ای جان این درد مرا درماناین درد مرا درمان زنهار مکن ای جان
بهار آمد بهار آمد بهار طلعت جاناننگار آمد نگار آمد نگار شاهد پنهان
بهار آمد بهار آمد چمن شد پر گل و ریحاننگار آمد نگار آمد دو عالم شد درو حیران
تنم از خاک شد پیدا شود در خاک هم پنهانز جان تن بروید جان بماند شاد جاویدان
ای برون از سرای کون و مکانبرتر از هرچه میدهند نشان
باغ روی تو روضه رضوانداغ عشق تو مالک نیران
زان دهان حرفی فکندی در میانزان میان خلقی فکندی در گمان
بر دل تنگ ما فضای جهانتیره شد از کشاکش تن و جان
ای که درد مرا توئی درمانای که راه مرا توئی پایان