دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
از حضور قدس جانرا در سفر افکندهایمدر سفر هم خویش را در شور و شر افکندهایم
تا آتش عشق رخت در جان و دل افروختیمدیدیم گر مهیا ز غم از خوشدلی وا سوختیم
ما سر مستان مست مستیمبا ساقی و می یکی شدستیم
بکوی یار بیپروا گذشتیمدل آنجا ماند و ما ز آنجا گذشتیم
رفتیم ازین دیار رفتیمزین منزل پر غبار رفتیم
هر جمیلی که بدیدیم بدو یار شدیمهر جمالی که شنیدیم گرفتار شدیم
هر جمالی که بر افروخت خریدار شدیمهر که مهرش دل ما برد گرفتار شدیم
فخر دو عالمیم و گدای تو آمدیمبر درگه تو بهر عطای تو آمدیم
ما را ره توفیق نمودند و بریدیمبر ما در تحقیق گشودند و رسیدیم
بس جور کشیدیم در این ره که بریدیمالمنة لله که بمقصود رسیدیم
دردا که درین راه بسی رنج کشیدیمبس راه بریدیم و بمنزل نرسیدیم
چشم بر هر چه گشادیم رخ خوب تو دیدیمگوش بر هر چه نهادیم حدیث تو شنیدیم
از غیبب عدم رخت بهستی چو کشیدیماز پرتو خورشید تو چون صبح دمیدیم
ما دیدهٔ اشکبار داریمدر سینه دلی فکار داریم
بیا ای اشک خونین تا که بر بخت زبون گریمکشم آهی ز دل و ز ابر آزادی فزون گریم
بیائید یاران بهم دوست باشیمهمه مغز ایمان بی پوست باشیم
بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیمانیس جان غم فرسودهٔ بیمار هم باشیم
طرفی نبستم زین جهان استغفرالله العظیمخسبیدم و شد کاروان استغفرالله العظیم
چون یار ما تو باشی ز اغیار فارغیمچون کار ما توئی ز همه کار فارغیم
کی آیدم می در نظر مست جمال ساقیموز خود کجا دارم خبر مست جمال ساقیم
از دم صبح ازل با عشق یار و همدمیمهر دو با هم زادهایم از دهر با هم توامیم
ای دل بیا که تا بخدا التجا کنیموین درد خویش را ز در او روا کنیم
ای دل بیا که بر در میخانه جا کنیموان مستی که فوت شد از ما قضا کنیم
ایخوش آنروزی که ما جان در ره جانان کنیمترک یک جان کرده خود را منبع صد جان کنیم