دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
از برکات حسن تو جذب مراد میکنمیاد خدای آیدم چون ز تو یاد میکنم
شبها حدیث زلف تو تکرار میکنمتسبیح روز وصل تو بسیار میکنم
از شراب عشق مستی میکنمبا خیالی بتپرستی میکنم
با خیالت شور و مستی میکنمدر وصالت ترک هستی میکنم
آنکه کارش با دلست و نیست او را دل منمآنکه را مرکب دلست و پای دل در گل منم
بسوی او نگرم کان ناز میبینمو گر بخویش سرا پا بناز میبینم
در چهرهٔ مهرویان انوار تو میبینمدر لعل گهر باران گفتار تو میبینم
حسن رخ مه رویان از روی تو میبینمدلجوئی دلداران از خوی تو میبینم
زین جهان پست بالا میرومتا محل قدس اعلا میروم
از سر کویت ای نگار میروم و نمیروماز بر و بوم این دیار میروم و نمیروم
رعیتی است چو خاری بیا امیر شوممیسراست غنا من چرا فقیر شوم
بینم چو جمال یار مدهوش شومیادش چو کنم ز خود فراموش شوم
باده در باده مست چون نشومیار ساقی ز دست چون نشوم
آنکه ز الطاف نو پیوست بهمعشق تو با دل من بست بهم
از عشق یار خوشم از حسن یار همزان می مدام مستم و زان میگسار هم
دردم ز حد فزون شد و غم بیشمار همآه از فلک برون شد اشک از کنار هم
از بخت شکوه دارم و از دست یار هماز دست خویش نالم و دست نگار هم
دل میکنمت فدا و جان هماز تست اگر چه این و آن هم
کو عشق کو سودای عشق تا در جهان غوغا نهمکو مستیی تا غلغلی در گنبد مینا نهم
یاد یاران که کنند از دل و جان یاری همپا ز سر کرده روند از پی غمخواری هم
مرا هرچند رانی دیگر آیماگر از پا در آیم از سر آیم
اگر بدیم و گر نیک خاکسار توایمفتاده بر ره تو خاک رهگذار توایم
ما ز مافوق فلک در بحر و بر افتادهایمدر تک این بحر اخضر چون گهر افتادهایم
ذّره ذرّه ز آسیای آسمان افتادهایمخورده آدم گندم و ما از جنان افتادهایم