دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
از دلم بس ناله بیرون میکشموز جگر بس کاسهٔ خون میکشم
کنم اندیشهٔ دنیا شود عقبا فراموشمکنم اندیشه عقبا شود دنیا فراموشم
خویشتن را در هوا کردیم گمجاده در راه خدا کردیم گم
بشست یار و زلف یار در بندم خوشا حالمبدرد بیدوای دوست خرسندم خوشا حالم
ای ز الطاف تو شیرین کاممتهی از باده مگردان جامم
شهد لطفست گهی در کاممز هر قهر است گهی در جامم
زهر قهر ار تو کنی در جاممخوشتر از شهد بود در کامم
خدایا از بدم بگذر ببخشا جرم و عصیانممبین در کردهٔ زشتم به بین در نور ایمانم
از آن ز صحبت یاران کشیده دامانمکه صحبت دیگری میکشد گریبانم
شب تار است روز من بیا خورشید تابانمروان سوز است سوز من بیا ای راحت جانم
وه که جان یا تنم نمیدانماین توئی یا منم نمیدانم
من این زهد ریائی را نمیدانم نمیدانمرسوم پارسائی را نمیدانم نمیدانم
من آئین جدائی را نمیدانم نمیدانممن او، او من، دو تائی را نمیدانم نمیدانم
چنان شدم که قبیح از حسن نمیدانممپرس مسئله از من که من نمیدانم
عمر عزیز تا یکی صرف در آرزو کنمهای بیا که آرزو جمله فدای هو کنم
از دور بر خرامش قدت ثنا کنمنزدیک چون رسی دل و جانرا فدا کنم
میل صحرا گر کنی من سینه را صحرا کنممیل دریا گر کنی من دیده را دریا کنم
میتوانم ز آب دیده دشت را دریا کنمیا ازین سیل دما دم کوه را صحرا کنم
گر وصل خواهد دلبرم من بیخ هجران بشکنمهجران چو میفرمایدم حاشا که فرمان بشکنم
عشق تو کوتا که حرز جان کنمبعد از آن جان و دلش قربان کنم
فرمان نمیبرد این دل چهسان کنمکارم ز دست دل شده مشکل چسان کنم
پیوسته خستهٔ غم یارم چهسان کنمدر عشق آن نگار فکارم چهسان کنم
باده بیار ساقیا تا که بمی وضو کنممست خدا شوم نخست پس بنماز رو کنم
گر دل به عشق من دهی بهر تو دلداری کنمور تن بحکم من نهی جان ترا یاری کنم