دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
زهر هجران میچِشم از من چنین میخواهد اوجور دوری میکشم، از من چنین میخواهد او
گه سوی طاعت روم گه سوی عصیان اومظهر لطفم من و مظهر غفران او
ساقی از آنجهان بده بادهٔ جان سبو سبوتا بکشم بکام دل قوت روان سبو سبو
خورشید ذرهایست ز نور جمال توافلاک قطرهایست ز بحر نوال تو
ای خدا شرمندهام از کثرت احسان توشرم بر شرمم فزاید چون کنم عصیان تو
خاهم که خاک راه شوم زیر پای توتا ذره ذرهام همه گیرد هوای تو
ای سر هر سروری در پای توخوبی هر خوبی از بالای تو
هستیم یکقطره از دریای تومستیم یک نشأه از صهبای تو
بیپرده رخ نما که شوم من فدای تودر چشم من در آ که شوم من فدای تو
تا بکی در مقام نازی توچه شود گر بما بسازی تو
جان من سخت دلربائی تودل من نیک جانفزائی تو
بر من نیستی کجائی توای که یکجا دمی نیائی تو
ای گل چه گلی مانا از گلشن هوئی توچشمت مرساد از کس هی هی چه نکوئی تو
من نزد توام حاضر هر جای چه جوئی توواندر همه جا هستم بیهوده چه پوئی تو
تن بی جانم و جانم توئی توسراپا کفر و ایمانم توئی تو
قصه اندوه دل بسیار شد خاموش شوهر که بشنید این انین بیمار شد خاموش شو
ای عشق رسوا کن مرا گو نام بر من ننگ شوباید که من عشرت کنم گو ناصحم دلتنگ شو
راه حق را مرد باید مرد کوتوشهٔ آن درد باید درد کو
هجران جانان تا بچند آ» یار کو آن یار کووین شورش دل تا بکی دلدار کو دلدار کو
ای عاقلان دیوانهام زنجیر زلف یار کوبر شعلهای شوق دل پروانهام دلدار کو
خبری ای صبا ز یار بگوسخنی چند از آن دیار بگو
میفزاید جان حدیث عاشقان بسیار گوبگذر از افسانه اغیار و حرف یار گو
دم بدمش به بین ببین تازه بتازه نو بنوگل ز رخش بچین بچین تازه بتازه نو بنو
عشق رسید و دل بزد نوبت پادشاه نوعقل و سپاه عقل را کرد برون سپاه نو