دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
ز حق رسید ندا لا اله الا هودلم ربود ز جا لا اله الا هو
خوشه چین حسنم من گرد خرمنت ای ماهبر امید احسانی آمدم بدین درگاه
جامی لبا لب بایدت لب بر لب ساقی بدهزان بادهٔ باقی بکش وین باقی جان را بده
ز شر دیو بدرگاه ما بیار پناهبآب مغفرت ما بشوی لوث گناه
ای که دردت با دوا آمیختهدر غمت بس خرمی انگیخته
ای ز کویت ره گذر بستهغیرتت بر نظاره در بسته
شب و روز در ره تو من مبتلا نشستهتو گذر کنی نگوئی تو کئی چرا نشسته
دل از من بردی ای دلبر به فن آهسته آهستهتهی کردی مرا از خویشتن آهسته آهسته
خدایا دلم را گشادی بدهدکان غمم را کسادی بده
دل بعشق خدای یکتا دهقطرهای را راهی بدریا ده
من آشفته را در راه یاری کار افتادهکه در راهش چو من بی با و سر بسیار افتاده
دلم در وادی خونخوار عشقی زار افتادهدلم را با بلا و محنت و غم کار افتاده
بیا زاهد مرا با حضرت تو کار افتادهز کردارت نگویم کار با گفتار افتاده
بر آن رخسار تا آن طره طرار افتادهدو عالم را دل از کف رفته دست از کار افتاده
بار الها راستان را در حریمت بار دهجان آگاهی کرامت کن دل بیدار ده
یا رب این مهجور را در بزم وصلت بار دهار می روحانیانش ساغر سرشار ده
یا رب این مخمور را در بزم مستان بار دهوز شراب لایزالی ساغر سرشار ده
ای دوست بیا که طاقتم طاق شدهجان و دل و دین بوصل مشتاق شده
از خودی ای خدا نجاتم دهزین محیط بلا نجاتم ده
بدل گفتم سوی دلبر نشان دهنشانی سوی عیش جاودان ده
دلم را ای خدا از عشق جان دهروانم را حیات جاودان ده
خوشا دلی که ز غیر خداست آسودهضمیر خویش ز وسواس دیو پالوده
شهید علینا من رجونا شهودهرقیب علینا من نعبنا وفوده
هرکه هستش از ذکا در قبهٔ سر مشعلهبایدش جز سعی در دانش نباشد مشغله