دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
نکنی گر تووفا حسبی الله کفیورنهی روبجفا حسبی الله کفی
نیست تاج عشقرا شایسته هرجا تارکیتارکی باید دو عالم را برای تارکی
دل و جانم اسیر غم تا کیخستهٔ محنت و الم تا کی
سرکشیهای جوانان تا کیدل ما در غم اینان تا کی
یاد وصل او دلم خوشنود دارد اندکیمژدهٔ صحت مرض را سود دارد اندکی
عاشقانرا شور مستی سود دارد خیلکیعقلانرا ترک هستی سود دارد خیلکی
در دیدهام چه نور روانست آن یکیاین طرفه تر ز دیده نهان است آن یکی
گر ز خود و عقل خود یکدو نفس رستمیدست و دل و پای عشق هر دو بهم بستمی
ای که خواهی دل ما را به جفاها شکنینکنی هی نکنی هی نکنی هی نکنی
گه به ایمای تغافل دل ما میشکنیگه به مژگان سیه رخنه درو میفکنی
ای که حیران سراپای بت سیمینیمرد اسلام نهای برهمنی برهمنی
ز رویت حاصل عشاق حیرانیست حیرانیاز آن زلف و از آن کاکل پریشانی پریشانی
جدا شد از بر من آن انسی روحانیشدم اسیر بلای فراق جسمانی
تو های و هوی مستانرا چه دانیتو شور هی می پرستانرا چه دانی
جانم اسیر تا کی در خنگ زندگانیکاش از عدم نکردی آهنگ زندگانی
بخرامشی چه شود اگر سوی عاشقان گذری کنیبنوازشی چه زیان دهد بمنتظران نظری کنی
خوش است مرگ اگر برگ مرگ ساز کنیسزد جمالت اگر هست پرده باز کنی
اگر خوش است ترا دل چرا طرب نکنیوگرنه اصل خوشیرا چرا طلب نکنی
سوی من ای خجسته خو روی چرا نمیکنیبا همه لطف میکنی با دل ما نمیکنی
گفتم به عشق غارت دلها چه میکنیدستی دراز کرده به یغما چه میکنی
میکشی ما را به زاری هرچه خواهی میکنیاختیار ما تو داری هرچه خواهی میکنی
دلا بگذر ز دنیا تا ز عقبی عیش جان بینیدر این عالم به چشم دل بهشت جاودان بینی
روی جانان مگر از دیدهٔ جانان بینییا مگر ز آینهٔ طلعت خوبان بینی
مرحبا ای نسیم عنبر بویخبری از دیار یار بگوی