دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
یا حسن ما اجلاک فی عینی و فی بصرییا عشق ما اخلاک فی قلبی و فی نظری
چون تو نبوده دلبری در هیچ بومی و بریدر هیچ بومی و بری چون تو نبوده دلبری
ای آنکه هرگز در دو کون چون تو نبودی دلبریچشمی ندیده مثل تو مهطلعتی سیمینبری
ای دلبر هر دلبری ای برتر از هر برتریای برتر از هر برتری ای دلبر هر دلبری
عشق تو دل هرکس بسته است بیک کاریهر طالب سودی را برده است ببازاری
در دل و جان من چه جا داریروی از من نهان چرا داری
از شهر وفا صبا چه داریاز دوست برای ما چه داری
ای معدن دلداری جز تو که کند یاریای مشتری زاری جز تو که کند یاری
حور ار چه دارد دلبری اما تو چیزی دیگریداند پری افسونگری اما تو چیزی دیگری
رو بر در تو آریم رانی و گر نوازیجز تو کسی نداریم سازی و گر نسازی
قصه عشق سرودیم بسیسوی ما گوش نینداخت کسی
پیدای توام ز من چه پرسیشیدای توام ز من چه پرسی
مثل حسنت بجهان نور ندیده است کسیهمچه عشقت غم پر زور ندیده است کسی
چه شود گر تو شوی جان کسیشبکی سر زده مهمان کسی
ای فدای غم جان تو کسیکه تو هم جانی و جانان کسی
بیک نظر کندم دیده مبتلای کسیندیده است چو دیده کسی بلای کسی
در حسن بتان دلبر ما بلکه تو باشیدر غمزه زنان هوشبر ما بلکه تو باشی
بکوش ایجان خدا را بنده باشیبرین در همچو خاک افکنده باشی
گفتم رخت ندیدم گفتا ندیده باشیگفتم ز غم خمیدم گفتا خمیده باشی
ندهی اگر باو دل بچه آرمیده باشینگزینی ار غم او چه غمی گزیده باشی
گفتی مرا نزد من آ تو آتشی تو آتشیترسم بسوزانی مرا تو آتشی تو آتشی
وزد بر اهل دلی گر نسیم درویشیحیات تازه برد از نعیم درویشی
کسی که یافت نسیم نعیم درویشینتافت سر ز طریق قویم درویشی
دل چو بستم بخدا حسبی الله و کفینروم سوی سوی حسبی الله و کفی