دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
در عشق دوست ای دل شیدا چگونهایای قطره کشاکش دریا چگونهای
با جذب دوست ای دل شیدا چگونهایای قطره با کشاکش دریا چگونهای
بماندم چیز و کس را انت حسبیبراندم خار و خس را انت حسبی
با تو شدم آشنا وز دو جهان اجنبیچون تو شدی یار من شد دل و جان اجنبی
دارد ز جفا نظام خوبیبی جور و جفا کدام خوبی
گه نقاب از رخ کشیدی گه نقاب انداختیتهمتی بر سایه و بر آفتاب انداختی
بر جمال از پرتو رویت نقاب انداختیدر هویدائیت ما را در حجاب انداختی
پرتوی از مهر رویت در جهان انداختیآتشی در خرمن شورید گان انداختی
شعلهٔ حسنی ز رخسار بتان افروختیآتشی در ما زدی از پای تا سر سوختی
هر نفس از جناب دوست میرسدم بشارتیسوی وصال خویشتن می کندم اشارتی
از حسن خورشید ازل عالم چنین زیباستیوز نور شمع لم یزل این دیدها بیناستی
زلف سیه بر روی مه با خط و خال آراستیدام بلا و فتنهٔ یا مایهٔ سوداستی
گهی نان را فدای جان فرستیگهی جان را فدای نان فرستی
عشق حبیب را بود بر دل من عنایتیهرنفسی بمحنتی می کندم رعایتی
ایا نفسی علی الهجران نوحیو بالاشواق و الا حزان یوحی
دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادیز کدام باده ساقی به من خراب دادی
گره از زلف خویش وا کردیبر دلم بستی و رها کردی
ایکه درد مرا دوا کردیوعده قتل را وفا کردی
دل آواره را در کوی خود آوارهتر کردیمن بیچاره را در عشق خود بیچارهتر کردی
در سینه ای عشق پنهان چه کردیبا دل چه کردی با جان چه کردی
نهال آرزو در سینه منشان گر خردمندیکه داغ حسرت آرد بار باغ آرزومندی
حبیبی انت ذو من وجودیفلا تبخل علینا بالرفودی
دل چه بستم در تو رستم از خودیبا تو پیوستم گسستم از خودی
یا من هو اقرب بی من حبل وریدیفی حبک فارقت قریبی و بعیدی