دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
چون توان بود در آنجای که آسایش نیستیا بگنجید بسوفار که گنجایش نیست
تا نگذرد زنام سزاوار نام نیستتا معترف به نقص نباشد تمام نیست
عاشقانرا در بهشت آرام نیستعشقبازی کار هر خود کام نیست
یک محرم راز در جهان نیستیک دوست بزیر آسمان نیست
کس نیست کز غم تو دلش پاره پاره نیستلیکن چه چاره کز غم عشق تو چاره نیست
ما را که نوای بی نوائیستمستی ز شراب کبریائیست
دل گرفتار ماه سیما ئیستجان هوادار سرو بالائیست
گذشت آن گل و حسرت بیادگار گذاشتبرفت از نظر عندلیب و خار گذاشت
بمرد رستم زال و زتن غبار گذاشتببرد حسرت و عبرت بیادگار گذاشت
عشق آمد و اختیار نگذاشتدر کشور دل قرار نگذاشت
غنیمتی است دمی کان بفکر کار گذشتفتاد در سر این غم که روزگار گذشت
به زهر آلوده مژگان خواهدم کشتطبیب من به درمان خواهدم کشت
کار جان را تن ندادم روزگار از دست رفتدست در کاری نزد دل تا که کار از دست رفت
چو دل قرار در آن زلف بیقرار گرفتجنون عشق زدست دل اختیار گرفت
هر که در دوست زد دامن احسان گرفتو آنکه در دوستی مایة عرفان گرفت
بر سر راهش فتاده غرق اشکم دید و رفتزیر لب بر گریهٔ خونین من خندید و رفت
دوش از من رمیده میرفتدامان ز کفم کشیده میرفت
از من و ما نمی توانم گفتصفت لا نمی توانم گفت
من کجا جان برم زدست غمتوه که با من چه میکند ستمت
زِ شور عشق مرا در سرست شور قیامتتو ای که عشق نداری برو به راهِ سلامت
جمال تو عرصاتست و قامت تو قیامتبجلوه آی و قیامت کن آشکار بقامت
بالا بلایی قامت قیامتشمشاد را کو این قد و قامت
روم از هوش اگر بینم بکامتندارم طاقت شرب مدامت
رفتار آشوب بالا قیامترفتار سر کن بنما قیامت