دفتر شعر
۵۵ شعر در این دفتر
ای حسن تو جلوهگر ز اسما و صفاتروی تو نهان در تتق این جلوات
در عهد صبی کرد جهالت پستتایام شباب کرد غفلت مستت
این جان تو عاقبت ز تن خواهد جستاین جان تو عاقبت ز تن خواهد خست
دیدم دیدم که معرفت توحید استدیدم دیدم که رهنمایم دید است
دانی ز چه عشق گلرخان مطلوبستبا بهر چه سار و سوزشان مطلوبست
ای فیض غم زیان هر سودت هستبا این همه در امید بهبودت هست
تا چند ز آب و نان سخن خواهی گفتخواهی خوردن بروز و شب خواهی خفت
سر خاک شد و نقش خیال تو نرفتخون گشت دل و شوق وصال تو نرفت
تن را بگذار تا شوم من جانتجان را تو بباز تا شوم جانانت
ای فیض بسی موعظه گفتی به عبثدر گوش نکردی در و سفتی به عبث
جان را در اشک شست و شو باید کرددل را از غیر، رفت و رو باید کرد
با وصل تو دست در کمر نتوان کردبا درد فراق هم بسر نتوان کرد
ای خسته ترا آن سر کو میسازدزان لب دشنام روبرو میسازد
این گلشن دهر عاقبت گلخن شدهر دوست که بود جز خدا دشمن شد
ایمان درست عشق کیشان دارندهرچند که ظاهری پریشان دارند
شادم که غمت همره جان خواهد بودعشقت با دل در آن جهان خواهد بود
دیدم دیدم که هر چه دیدم حق بوددیدم دیدم که دید دیدم حق بود
یا رب تو مرا به خواهش من مگذارجان را به هوای طاعت تن مگذار
در گوشهٔ انزوا خزیدن خوش ترپیوند ز غیر حق بریدن خوشتر
زین دار فنا پای کشیدن خوشترپیوند ز این و آن بریدن خوشتر
یا رب تو مرا بکردهٔ زشت مگیراز معصیتم بگذر و طاعت بپذیر
گه در غزلم سخن کشد جانب رازگاهی به قصیده میشود دور و دراز
ای فیض بیا دلی به دریا انداززین پستی خویش را به بالا انداز
خود را بمحیط خطر انداز و مترسسر در ره آن نگار در باز و مترس