دفتر شعر
۵۵ شعر در این دفتر
مغرور بعلم خود مشو مست مباشنزد علما نیست شو و هست مباش
از عشق مجاز گویمت چیست غرضزان چاشنی عشق حقیقیست غرض
با من بودی منت نمیدانستمیا من بودی منت نمیدانستم
در راه طلب تمام دردم دردمدر ورزش فهم راز مردم مردم
از غیب رسد، بدل سروشی هر دمدل راست بدان سروش گوشی هردم
از لذت عیش اینجهان سرد شدمدر آرزوی اجل همه درد شدم
از صحبت خلق سخت دلتنگ شدموز دمها چون آینه در زنگ شدم
اینجا پاداش هر چه کردم دیدماینجا محصول هرچه کشتم دیدم
دیدم دیدم که هرچه کردم کردمدیدم دیدم که هرچه کشتم چیدم
یکچند بگرد خویشتن گردیدمیکچند ز این و آن خبر پرسیدم
در بحث بسی بگفتگو پیچیدمبس قشر سخن شنیدم و فهمیدم
کی باشد و کی بحال خود پردازمکی باشد و کی جهاز عقبی سازم
کو همت عالئی که تا پست شومکو نیستی ز خویش تا هست شوم
حیران خودم که از کجا میآیماز بهر چه آمدم چرا میآیم
از نور نبی واقف این راه شدیموز مهر علی عارف الله شدیم
از شرم گناه شاید از خون گریماز ابر بهار بر خود افزون گریم
ای فیض بیا که عزم میخانه کنیمپیمان شکنیم و می به پیمانه کنیم
نیک است بکس بخویش نیکی کردنآزار کسست خویشتن آزردن
ای فیض بس است آنچه خواندی بس کناز هیچ فن اندرز نماندی بس کن
ای فیض بیا بجانب حق رو کناین روی و ریای خلق را یکسو کن
شادی و طرب به غم سرائی میکنتحصیل نوا به بینوائی میکن
مهرت به سرشته حق در آب و گل منجا کرده چو جان به تن در آب و گل من
مستم ز ندای لا اله الا هوهستم ز برای لا اله الا هو
دیدیم جمال لا اله الا اللهدیدیم جلال لا اله الا الله