دفتر شعر
۳۸۷ شعر در این دفتر
یار ما رندست و با او یار میباید شدنغمزهاش مست است هان، هوشیار میباید شدن
خواهیم چون زلیخا، یوسف رخی گزیدنبس دامنش گرفتن، وانگه فرو کشیدن
سر کویش هوس داری، خرد را پشت پایی زندر این اندیشه یکرو شو، دو عالم را قفایی زن
مفتاح فتوح از در میخانه طلب کنکام دوجهان از لب جانانه طلب کن
نو بهار است ای صنم، عیش بهار آغاز کنساخت برگ گل صبا، برگ صبوحی ساز کن
جز بند زلفش ای دل دیوانه جا مکنبس نازک است جانب رویش رها مکن
جان قتیل توست، بر دارش مکنچون عزیزش کردهای، خوارش مکن
ای وصالت آرزوی جان غم فرسود منخود چه باشد جز تو و دیدار تو مقصود من
بیخ عشق تو نشاندند بتا! در دل منغم مهر تو فشاندند، در آب و گل من
ای غبار خاک پایت توتیای چشم منکمترین گردی ز کویت خونبهای چشم من
ای درد عشق دل شکنت، آرزوی منعشق است عادت تو و دردست خوی من
قدم خمیده گشت، ز بار بلاست ایناشکم روان شدست، ز عین عناست این
خوش آمدی، ز کجا میروی؟ بیا بنشینبیا که میکنمت بر دو دیده جا بنشین
گر مطربی رودی زند، بی می ندارد آبروور بلبلی عیشی کند، بی گل ندارد رنگ و بو
هندوی زلف سرکشت با تو نشسته رو به روحال مشوش مرا با تو گشود مو به مو
با آنکه آبم بردهای، یکباره دست از ما مشوباشد که یکبار دگر، باز آید آب ما به جو
آمد آن خسرو خوبان جهان از باکومیکند قصد جهانی و ندارد باک او
باز میافکند آن زلف کمند افکن اوکار آشفته ما را همه در گردن او
ای سر سودای من رفته در سودای توباد سر تا پای من برخی ز سر تا پای تو
داشتم روزی دلی بر من بسی بیداد ازورفت و جز خون جگر کاری دگر نگشاد ازو
دورم از جانان و مسکین آنکه شد مهجور ازوچون تنی باشد که جانش رفته باشد دور ازو
بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگهپیغام تو آورد صبا سلمه الله
ای پسر نیستی ز هستی بهبت پرستی ز خودپرستی به
ای آنکه رخ و زلف تو آرایش دیدهگردیده بسی دیده و مثل تو ندیده