دفتر شعر
۳۸۷ شعر در این دفتر
بر افشان آستین تا من ز خود دامن برافشانمبرافکن پرده تا پیدا شود احوال پنهانم
تو میروی و من خسته باز میمانمچگونه بی تو بمانم، عجب همی مانم
به درد دل گرفتارم دوای دل نمیدانمدوای درد دل کاری است بس مشکل نمیدانم
ز آب مژگان هر شبی خرقه نمازی میکنمسرو قدت را دعای جان درازی میکنم
همیشه نرگس مست تو را بیمار میبینمولی در عین بیماریش مردمدار میبینم
بیم آن است که در صومعه دیوانه شومبه از آن نیست که هم با در میخانه شوم
در رکابت میدوم تا گوی چوگانت شوماز برایت میکشم خود را که قربانت شوم
سؤالی میکنم، چیزی نه بیش از پیش میخواهمفقیرم، مرهمی بهر درون ریش میخواهم
ما روی دل به خانه خمار کردهایممحراب جان ز ابروی دلدار کردهایم
ما به دور باده در کوی مغان آسودهایماز جفا و جور و دور آسمان آسودهایم
از سر کوی تو ما بی سر و سامان رفتیمتشنه و مرده ز سرچشمه حیوان رفتیم
در راه غمت کرده ز سر پای بپویمور دست دهد، ترک سر و پای بگویم
دل من زنده میگردد به بوی وصل دلداراندماغم تازه میدارد نسیم وعده یاران
ای آب آتش رنگ تو، بر باد داده خاک مندر آب و آتش هر دم از خاک درت باد ختن
سرو من سنبل تر بر زده بر گل پرچینبستده لشکر رومش ز حبش لشکر چین
مسکین تنم به بویت، خو کرده است با جانورنه به نسبت از تن، دورست راه تا جان
هر که را مقصود، حسن عارض است از دلبرانعارضی عشق است، نتوان نهادن دل بر آن
ای چین سر زلفت، ماوای دل سلمانماوای همه دلها، چه جای دل سلمان؟
من هشیار با مستان ندارم روی بنشستنکه میگویند بشکن عهد و بیشرمیست بشکستن
تا کی آخر خاطر اندر بند هجران داشتن؟یوسف جان عزیزان را به زندان داشتن
نخواهم از سر کویش، به صد چندین جفا رفتننشاید شیر مردان را، به هر زخمی ز جا رفتن
خجالت دارم از کویت، ز بس درد سر آوردنبه پیشانی و روی سخت خاک پایت آزردن
خیال خود همه باید، ز سر به در کردندگر به عالم سودای او گذر کردن
چندان فتاد ما را، کار از شراب خوردنکز شوق آن ندارم، پروای آب خوردن