دفتر شعر
۳۸۷ شعر در این دفتر
به غیر صورت او هر چه آیدم در دلبه جان دوست که باشد تصور باطل
به مهر روی تو خواهم رسید، ذره مثالنمیرسد به زمین پایم از نشاط وصال
ای جان نازنین من ای آرزوی دلمیل من است سوی تو میل تو سوی دل
ساقی ایام گل آمد، حبذا ایام گلخیز و در ده ساغری، یاقوت گون چون جام گل
ای بهم برزده زلف تو سراسر کارممن چو موی توام آشفته، فرو نگذارم
آرزو دارم ز لعلش تا به لب جام مداموز سرم بیرون نخواهد رفتن این سودای خام
من هر چه دیدهام ز دل و دیده دیدهامگاهی ز دل بود گله، گاهی ز دیدهام
به چشمانت که تا رفتی، به چشمم بیخور و خوابمبه ابرویت که من پیوسته چون زلف تو در تابم
بر زلف تو من بار دگر توبه شکستمبس عهد که چون زلف تو بشکستم و بستم
هر خدنگی که ز دست تو به جان میرسدممن چه گویم که چه راحت به روان میرسدم؟
من سرگشته به دست تو کجا افتادم؟دست من گیر خدا را، که ز پا افتادم
بر سر کوی دلارام، به جان میگردمروز و شب در پی دل، گرد جهان میگردم
دیشب از خود چون مه سی روزه پنهان آمدملاجرم همسایه خورشید تابان آمدم
چو شمعم در غمت سوزان و اشک از دیده میبارمبه روزم مرده از هجران و شب را زنده میدارم
بی دوست من از باغ ارم یاد نیارمور جنت فردوس بود، دوست ندارم
به سر کوی تو سوگند، که تا سر دارمنیست ممکن که من از حکم توسر بردارم
از گلستان رویت، در دیده خار دارموز رهگذار کویت، در دل غبار دارم
من حیران نه آن صیدم که از قید تو بگریزمبه کوشش میکشم خود را که بر فتراکت آویزم
صبح محشر که من از خواب گران برخیزمبه جمالت که چو نرگس نگران برخیزم
تا نفس هست به یاد تو برآید نفسمور به غیر از تو بود، هیچکسم هیچکسم
حاشا که من بنالم، ور تن شود چو نالممن نی نیم که هر دم، از دست دوست نالم
عزم آن دارم که با پیمانه پیمانی کنموین سبوی زرق را بر سنگ قلاشی کنم
کمترین صید سر زلف کمند تو منمچون تو ای دوست به هیچم نگرفتی چه کنم؟
تو میروی و بر آنم که در پی تو برانمولیک گردش گردون گرفته است عنانم