دفتر شعر
۳۸۷ شعر در این دفتر
چوگان زلفش از من دل برد گو ببرای دل بگیرش آن خم چوگان و گو ببر
میبرد سودای چشم مستش از راهم دگراز کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر؟
یا رب این ماییم از آن جان جهان افتاده دورسایهوار از آفتابی ناگهان افتاده دور
در مسجد چه زنی اینک در میکده بازخیز مردانه قدم در نه و خود را در باز
زلفین سیه خم به خم اندر زدهای بازوقت من شوریده به هم بر زدهای باز
بر گل رفتم از غالیه تر زدهای بازگل را به خط نسخ قلم در زدهای باز
کارها دارد دل من با لب جانان هنوزدور حسنش راست اکنون اول دوران هنوز
هست پیغامی مرا کو قاصدی مشکین نفسسست میجنبد صبا ای صبح کار توست و بس
در زلف خویش پیچ و ازو حال ما بپرسحال شکستگان کمند بلا بپرس
ای صبا برخیز و کوی دلستان ما بپرسجان ما آنست، حال جان ما آنجا بپرس
ما از در او دور و چنین بر در و بامشباد سحری میگذرد، باد حرامش!
در خرابات مغان مست و بهم بر زده دوشمیکشیدند مرا چون سر زلف تو به دوش
عارفا لعل لبش می میدهد هشیار باشچشم مستش رهزن خواب است هان! بیدار باش
کار دنیا نیست چندان کار و باری، گو مباشاختیاری کو ندارد اختیاری، گو مباش
مست حسنی که ندارد خبر از آفاقشچه خبر باشد از احوال دل عشاقش؟
آنکه از جان دوستتر میدارمشاو مرا بگذاشت، من نگذارمش
چون تحمل میکند تن صحبت پیراهنشچون کند افتاده است آن این زمان در گردنش؟
نعره زنان آمدم بر در میخانه دوشنعره مستان شنید، باده درآمد به جوش
ماییم به پای تو در افکنده سر خویشوز غایت تقصیر سرانداخته در پیش
نداشت این دل شوریده تاب سودایشسرم برفت و نرفت از سرم تمنایش
میکند غارت صبر و دل و دین سودایشآنکه او هیچ ندارد، چه غم از یغمایش؟
چند گویی با تو یک شب روز گردانم چو شمعمن عجب دارم گر امشب تا سحر مانم چو شمع
درد سری میدهد، عقل مشوش دماغکو ز قدح یک فروغ، وز همه عالم فراغ
ای به دیدار توام، دیده گریان مشتاق!ز اشتیاق لب لعلت، به لبم جان مشتاق