دفتر شعر
۳۸۷ شعر در این دفتر
یار دل میجوید و عاشق روانی میدهدچون کند مسکین در افتادست و جانی میدهد؟
بگذار تا ز طرف نقابت شود پدیدحسنی که مه ندارد و رویی که کس ندید
دل پی دلدار رفت و دیده چو این حال دیداشک به دندان گرفت دامن و در پی دوید
مانده یک ذره از آن دل که هوای تو گزیدلله الحمد که آن ذره به خورشید رسید
ما رقمی میکشیم، تا به چه خواهد کشیدما قدمی میزنیم، تا به چه خواهد رسید
چه نویسم که دل از درد فراقت چه کشید؟یا ز نادیدنت این دیده غم دیده چه دید؟
پیر من از میکده بویی شنیددست زد و جامه سراسر درید
مرا از آینهٔ سخت روی سخت آیدکه در برابر روی تو روی بنماید
بگو ای ماه تا ساقی ز می مجلس بیارایدکه خورشید جهانآرا به دولتخانه میآید
از توبه ریایی، کاری نمیگشایدوز ملک و پادشاهی، چیزی نمیفزاید
چو چشمت هرگزم چشمی به چشمم در نمیآیدبه چشمانت که چشمم را به جز چشمت نمیباید
چون خاک شوم وز گل من خار برآیدزان خار ببوی تو همه گل ببر آید
صفت خرابی دل، به حدیث کی درآید؟سخن درون عاشق، به زبان کجا برآید؟
وصلت به جان خریدن، سهل است، اگر برآیدجان میدهم درین پی باشد مگر برآید
نامم به زبان بردن، گیرم که نمیشایددر نامه اگر باشد، سهو القلمی شاید
مرا که نقش خیال تو در درون آیدعجب مدار ز اشکم که لاله گون آید
یار میآید و در دیده چنان میآیدکه پری پیکری از عالم جان میآید
چو رویت هرگزم نقشی به خاطر در نمیآیدمرا خود جز تو در خاطر، کسی دیگر نمیآید
کار شد تنگ برین دل، خبر یار کنیددوستان! بهر خدا، چاره این کار کنید
ای عمر باز رفته، نمیآیی از سفروی بخت خفته، هیچ نداری ز ما خبر
پرده از رویش ای صبا بردار!وین حجاب از میان ما بردار
زحمت ما میدهی، زاهد تو را با ما چه کارعقل و دین و زهد را با عاشق شیدا چه کار؟
سالک راه تو را با مالک رضوان چه کار؟عابدان قبله را با کفر و با ایمان چه کار؟
زین پیش داشت یار غم کار و بار یارآخر فرو گذاشت به یکبار کار یار