دفتر شعر
۳۸۷ شعر در این دفتر
سنبلت را صبا بر گل مشوش میکندهر خم زلفت مرا نعلی در آتش میکند
چشم مستت گرچه با ما ترک تازی میکندلعل جانبخش تو هر دم دلنوازی میکند
با سر زلفش دلم، پیوند جانی میکندبا خیالش خاطرم، عیشی نهانی میکند
آنها که مقیمان خرابات مغانندره جز به در خانه خمّار ندانند
گاه در مصطبه دردی کش رندم خوانندگاه در خانقهم صوفی صافی دانند
خام خم را ز لبت، رنگ اگر وام کنندزاهدان نیز در آن خم طمع خام کنند
اهل دل را به خرابات مغان ره ندهندرخت تن را به سراپرده جان ره ندهند
خیال زلف تو چشمم به خواب میبینددلم ز شمع جمال تو تاب میبیند
اگرم بر سر آتش بنشانی چون عودنیست ممکن که برآید ز من سوخته دود
آن پری کیست که از عالم جان روی نمود؟وین چه حوری است که بر ما در فردوس گشود؟
آنجا که عشق آمد کجا پند و خرد را جا بود؟در معرض خورشید، کی نور سها پیدا بود؟
دوشم آن گلچهره در آغوش بودحبذا وقتی که ما را دوش بود
گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بودگفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود
ماهی ار ماه فلک را از کمان ابرو بودسروی ار سرو سهی را عنبرین گیسو بود
دی دیده از خیال رخش بازمانده بودگلگون اشک در طلبش گرم رانده بود
همچنان مهر توام مونس جان است که بودهمچنان ذکر توام ورد زبان است که بود
جان شیرین گر قبول چون تو جانانی بودکی به جانی باز ماند، هر که را جانی بود؟
سر سودای تو هرگز ز سر ما نرودبرود این سر سودایی و سودا نرود
از چشم من خیال قدش کی برون رود؟سروی است ناز از لب جو سرو چون رود؟
باد صبا به باغ به بوی تو میروددر گلستان حکایت روی تو میرود
آن سرو بین که باز چه رعنا همی رودمیآید او و عقل من از جا همی رود
گرز خورشید جمالت ذرهای پیدا شودهر دو عالم در هوایش، ذرهسان دروا شود
آن که باشد که تو را بیند و عاشق نشود؟یا به عشق تو مجرد ز علایق نشود؟
دل ز وصل او نشان بینشانی میدهدجان به دیدارش امید آن جهانی میهد