دفتر شعر
۳۸۷ شعر در این دفتر
باد سحر از بوی تو دم زد، همه جان شدآب خضر از لعل تو جان یافت، روان شد
آن جان عزیز نیست که در کار ما نشدو آن تن درست نیست که بیمار ما نشد
نظری کن که دل از جور فراقت خون شدنیست دل را به جز از دیده ره بیرون شد
نگارینا به صحرا رو، که بستان حله میپوشدبه شادی ارغوان با گل شراب لعل مینوشد
ز صبا سنبل او دوش به هم بر میشدوز نسیمش همه آفاق معطر میشد
نمیدانم که نی چون من چرا بسیار مینالد؟دمادم میزند یارش، ز دست یار مینالد
غوغای عشق دوشم، ناگاه بر سر آمدهم دل به غم فرو شد، هم جان به هم برآمد
جان چو بشنید که آن جان جهان باز آمداز سر راه عدم رقص کنان باز آمد
خوش آمد باد نوروزی، خوش آمدبنفشه در چمن شاد و کش آمد
گل که خوش طلعت و خوشبو آمدعاشق روت به صد رو آمد
سلام حال بیماران رسانیدن صبا داندولی او نیز بیمارست و میترسم که نتواند
کسی که قصه درد مرا نمیداندز لوح چهره من یک به یک فرو خواند
تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمیداندخطی گل بر ورق دارد که جز بلبل نمیخواند
جان ما را دل بماند از ما و ما را دل نماندعمرم از در راند و عمری بر زبان نامم نماند
زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند؟هر که یک حرف سیاهی ز سپیدی داند
لاابالی وار، دستی بر جهان خواهم فشاندهرچه دامن گیردم دامن، بر آن خواهم فشاند
در خرابات مرا دوش به دوش آوردندبیخودم بر در آن باده فروش آوردند
چشم مخمور تو مستان را به هم بر میزندشور عشقت، عاشقان را حلقه بر در میزند
هر شب از کویت مرا سر مست و شیدا میکشندچون سر زلفت بدوشم بیسرو پا میکشند
هر شبی سودای چشمش بر سرم غوغا کندغمزهاش صد فتنه در هر گوشهای پیدا کند
حاشا که تا سلمان بود، ترک می و ساغر کندور نیز گوید: میکنم، هرگز کسی باور کند
هر شب این اندیشه در بر غنچه را دل خون کندکز دل آخر چون جمالت روی گل بیرون کند
هر زمان عشقش سر از جایی دگر بر میکندسوزش اندر هر سری سودای دیگر میکند
بوی زلف او دماغ جان معطر میکندیاد روی او چراغ دل منور میکند