دفتر شعر
۳۸۷ شعر در این دفتر
دل برد دلبر و در دام بلاش اندازددل ما برد، ندانم به کجاش اندازد
گر وقت سحر، بادی از کوی تو برخیزدهر جا که دلی باشد در دامنش آویزد
آخر این درد دل من به دوایی برسدعاقبت ناله شبگیر بجایی برسد
گل فردوس چه باشد که به روی تو رسدیا نسیمش که به خاک سر کوی تو رسد
جانم رسید از غم به جان، گویی به جانان کی رسد؟وز حد گذشت وین سر گذشت، آخر به پایان کی رسد؟
دلی که شیفته یار دلربا باشدهمیشه زار و پریشان و مبتلا باشد
بر منت ناز و ستم، گرچه به غایت باشدحاش لله که مرا از تو شکایت باشد!
ما را که شور لعلش، در سر مدام باشدسودای باده پختن، سودای خام باشد
اسیر بند گیسویت، کجا در بند جان باشدزهی دیوانه عاقل، که در بندی چنان باشد
صنمی اگر جفایی کند آن جفا نباشدز صنم جفا چه جویی که درو وفا نباشد؟
ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشددر هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد
مستور در ایام تو معذور نباشدهر چند که این ممکن و مقدور نباشد
دل شکسته من تا به کی حزین باشد؟دلا مشو ملول، عاشقی چنین باشد
هر سینه کجا محرم اسرار تو باشد؟هر دیده کجا لایق دیدار تو باشد؟
مجموع درونی که پریشان تو باشدآزاد اسیری که به زندان تو باشد
چو زلف آن را که سودای تو باشدسرش باید که در پای تو باشد
خوش دولتی است عشقت تا در سر که باشدپیدا بود کزین می در ساغر که باشد
مرا که چون تو پری چهره دلبری باشدچگونه رای و تمنای دیگری باشد؟
شبهای فراقت را، آخر سحری باشدوین ناله شبها را، روزی اثری باشد
دلم را جز سر زلفت، دگر جایی نمیباشدخود این مشکل که زلفت را سر و پایی نمیباشد
مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شدشمایل تو ز پیش نظر نخواهد شد
من چه دانستم که هجر یار چندین در کشد؟یا مرا یکبارگی وصلش قلم در سر کشد
یار به زنجیر زلف، باز مرا میکشددر پی او میروم، تا به کجا میکشد
میکشم خود را و بازم دل بسویش میکشدمو کشان زلفش مرا در خاک کویش میکشد