دفتر شعر
۳۸۷ شعر در این دفتر
روی تو آب چشمه خورشید میبردلعلت به خنده پرده یاقوت میدرد
به حضرت تو، که یارد، که قصهای ز من آرد؟به غیر باد و برآنم که باد، نیز نیارد
مسپار دل، به هر کس، که رخ چو ماه داردبه کسی سپار دل را، که دلت نگاه دارد
گر از تن جان شود معزول، عشقت جای آن داردکه در ملک دلم عشقت، همان حکم روان دارد
هر ذره که عکسی، ز رخ یار، نداردبا طلعت خورشید بقا، کار ندارد
جان زندگی از چشمه پرنوش تو دارددل، بستگی از سنبل خاموش تو دارد
این یار که من دارم، ازین یار که دارد؟وین کار که من دارم، از این کار که دارد؟
دام زلف تو به هر حلقه، طنابی داردچشم مست تو به هر گوشه، خرابی دارد
دل نصیب از گل رخسار تو، خاری داردخاطر از رهگذرت، بهره غباری دارد
باد هوای کویت، گرد از جهان برآردآب جمال رویت، ز آتش، فغان برآرد
نه قاصدی که پیامی، به نزد یار بردنه محرمی، که سلامی بدان دیار، برد
کیست که قصهٔ مرا پیش نگار من برد؟باد به گوش او مگر ناله زار من برد
چشمت به خواب چشم مرا خواب میبردزلفت به تاب جان مرا تاب میبرد
ز کویش نسیم صبا بوی بردبه بویش دلم پی بدان کوی برد
خاک آن بادم که از خاک درت بویی بردگَرد آن خاکم که باد از کوی مهرویی برد
یارم به وفا وعده بسی داد و جفا کردهر وعده که آنم به جفا داد، وفا کرد
آخرت روزی ز سلمان یاد میبایست کردخاطر غمگین او را شاد میبایست کرد
سحرگه بلبلی آواز میکردهمی نالید و با گل راز میکرد
عذارت خط به بخت ما درآوردسیه بختی است ما را ما درآورد
ناتوان چشم توام گرچه به زنهار آوردناتوان دردسری بر سر بیمار آورد
لطف جانبخش تو جانم ز عدم باز آورددل آزرده ما را به کرم باز آورد
باد سحر از کوی تو بویی به من آوردجانهاش فدا باد! که جان را به تن آورد
جز نقش صورتت دل، نقشی نمیپذیردتو جان نازنینی و ز جان نمیگزیرد
گرچه در عهد تو عاشق به جفا میمیردلله الحمد که بر عهد وفا میمیرد