دفتر شعر
۳۸۷ شعر در این دفتر
تیر خدنگ غمزهات، از جان ما گذشتبر ما ز غمزه تو چه گویم، چهها گذشت
چند گویم در فراقت کآبم از سر گذشت؟شد به پایان عمر و پایانی ندارد سرگذشت
بر دل من تا خیال آن پری پیکر، گذشتکافرم گر در خیالم، صورتی دیگر گذشت
از سر دنیا و دین، مردانه در خواهم گذشتمست و لایعقل، به کوی یار، بر خواهم گذشت
آب چشمم راز دل، یک یک، به مردم، باز گفتعاشقی و مستی و دیوانگی، نتوان نهفت
هر که با، عشق آشنا شد، زحمت جان، برنتافتدرد پر ورد محبت، بار درمان برنتافت
دل، در برم گرفت و پی یار من برفتلب بوسه داد و جان و روان از بدن برفت
بر سر کوی غمش، بی سروپا باید رفتگاه با خویش و گه از خویش جدا، باید رفت
باز دل سودای آن زنجیر مو، از سر گرفتآتشم بنشسته بود از شمع رویش، در گرفت
سلطان عشق، ملک دل و دین، فرو گرفتاو حاکم است، نیست کسی را بر او، گرفت
سر، در رهش، نهادم و کاری به سر، نرفتبا او به هیچ حیله مرا دست، در نرفت
آمد به برج عاشقان، ماه مبارک منزلتای ماه مهر افزون من، بادا مبارک، منزلت
هر آن حدیث که از عشق میکنند، روایتخلاصه سخن است آن و مابقی است، حکایت
ای جهان را چو مه عید، مبارک رویتعید صاحب نظران، طاق خم ابرویت
آن پری چهره که ما را نگران میداردچشم با ما و نظر، با دگران میدارد
بیا که ملک جمال تو را، زوال مبادبه غیر طره، پریشانیی، بدو مرساد
در ازل، عکس می لعل تو در جام، افتادعاشق سوخته دل، در طمع خام افتاد
تشنه خود را دمی، لعل تو، آبی ندادخلوت ما را شبی، شمع تو، تابی نداد
تحریر شرح شوقت، طومار، بر نتابدتقریر وصف حالم، گفتار، بر نتابد
اگر روزی، نگارم را سوی بستان، گذار افتدهمانا بر گل رویش، چو من، عاشق، هزار افتد
نه تنها، بر سر کوی تو ما را، کار، میافتدکه هر روی در آن منزل، ازین، صد بار میافتد
من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمیگنجدچنان شادم، که از شادی، دلم در بر نمیگنجد
هر دمم، چهره به خون مژه، تر میگرددحالم از عشق تو، هر روز، بتر میگردد
ترک چشم تو، که با تیر و کمان میگرددبنشان کرده دلی، از پی آن میگردد