دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
الهی پرده پندار بگشایدر گنجینه اسرار بگشای
به نام آنکه این دریای دایرز عین عقل اول کرد ظاهر
ای در هوای معرفت قدرتت چو بازسیمرغ چشم باز و خرد چشم دوخته
ز رحمت انبیا را آفریدهوز ایشان مصطفی را برگزیده
شاهی که به نعلین رخ مه آراستگشت از قدمش پشت کج گردون راست
در آن شب در سرای ام هانیروان شد سوی قصر لا مکانی
ای ممکن دست قدرت بر بساط لامکانمنتهای سدره اول پایهات از نردبان
درودی بیشمار از رب ارباببر احمد باد و بر آل و بر اصحاب
داور دنیا، معز الدین حق، سلطان اویسآفتاب عدل پرور سایه پروردگار
شاهی که در بسیط زمین حکم نافذشجذر اصم ز صخره صمّا شنیدهاند
سحرگاه ازل کز پرده عرضقضا میداد نور و سایه را عرض
بجز از آتش دراز زبانبجز از خامه زبان کوتاه
روز کسوف ار کند قصد بدوزد به تیرقبه سیمین ماه بر سپر آفتاب
طاووس روز تا ز افق جلوه میکندشاها، همای رای تو دولت شکار باد
خبر دادند دانایان پیشینکه وقتی پادشاهی بود در چین
چو روی خود بهشتی دید در خوابروان هر سو چو کوثر چشمهٔ آب
گفتم خیال وصلت گفتا به خواب بینیگفتم مثال رویت گفتا در آب بینی
مطول قصهای دارم که گر خواهم بیان کردنبه صد طومار و صد دفتر نشاید شرح آن کردن
چو صبح از جیب گردون سر برآوردزمانه چتر گردون بر سر آورد
در آخر غنچه این راز بشکفتحدیث خواب یک یک با پدر گفت
گوئیا این نقش بیجان صورت جان من استنقش بیحانش مخوان کان نقش جانان منست
ملک بگشاد راز صورت خوابیکایک بازگفت آن شب به مهراب
ملک جمشید کرد آن راز مشهورفرستاد از در و درگاه فغفور
به روز فرخ و حال همایونملک جمشید رفت از شهر بیرون