دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
غباری کز ره معشوقه آیدبه چشم عاشقان عنبر نماید
به چین چون رومیان آیینه بستندسپاه زنگ را بر هم شکستند
ز قلب لشکر آمد سوی جمشیدچو ابری کاندر آید پیش خورشید
به نزد بحر دیری دید میناکشیشی پیر چون کیوان در آنجا
لازم نبود که آنچه دولت بایدنقش فلکی هم آنچنان بنماید
ملک را چون بسیج آورد از آن دیرهوای صحبت خورشید در سیر
ای طوطی جان زین قفس سبز برون پرآیا تو بر آنی که از این به قفسی نیست
چو سیمین صبح سر بر زد ز خاورز بحر چین برآمد زورق زر
پری گفتش که: «اینجا مرز روم استهمه ره کشور و آباد بوم است
در آن خرگه بت موزون شمایلچو معنی لطیف و بکر در دل
گلی دید از هوا پیراهنش چاکمهی از آسمان افتاده در خاک
ای صبا خیز و دمی دامن خرگه بردارگوشه ابر نقاب از رخ آن مه بردار
از سرِ گرمی جوابش داد شمعگفت تا کی سرزنش کردن مرا
ملک با شمع گفت ای گرم رو، نرم!من اندر آتشم بر من مشو گرم
چه منزل است که خاکش نسیم جان داردهوای روح و شش راحت روان دارد
ای میوهٔ رسیده، ز بستان کیستی؟وی آیت نو درآمده، در شان کیستی؟
زهی دو نرگس چشمت در ارغنون خفتهدو ترک مست تو با تیر و با کمان خفته
خواهد گل رعنا که او باشد به آب و رنگ تودارد به وجهی رنگ تو اما ندارد ننگ تو
ملک در خواب صوت چنگ بشنیدچو باد صبحدم بر خود بخندید
باغ را رنگی و بویی ز بهارست امشببر ورقهای چمن نقش و نگارست امشب
بیا جانا که خرم نو بهاریستمبارک موسمی، خوش روزگاریست
بهار افروز چون شعری برانگیختدل گل باز شد زر بر سرش ریخت
آفتابی از شکاف ابر ایما میکندعاشقان را در هوا چون ذره رسوا میکند
گل زرد افق را دور بی باکچو زین گلزار سبز افکند بر خاک