دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
در هر آن سر که هوا و هوست جا گیردنیست ممکن که هوای دگری پا گیرد
ماییم کله چو لاله بر خاک زدهصد نعره چو ابر از دل غمناک زده
معنبر زلف را چون داد شب تابعروس روز سر برداشت از خواب
شوق مِیْاَم نیم شب بر در خَمّار بردبوی گلم صبح دم بر صف گلزار برد
در آن شب دید جمشید آفتابیچو طاووسی خرامان در خرابی
خواهم که امشب خدمتی چون ساغر اندر خَور کنمکاری که فرمایی مرا فرمان به چشم و سر کنم
به نوشانوش رفت آن شب به پایانسحر چون شد لب آفاق خندان
چو بر حدود یار حبیب بگذشتمکه کرده بود خرابش جهان ز بیباکی
چمن بی گل، فلک بی ماه میدیدبدن بی جان، جهان بی شاه میدید
آتش سودا گرفت در دل شیدای منشعله از اینسان زند وای دل و وای من
همی گردید مهراب از پی جمبسان جم کزو گم گشته خاتم
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد استمرا فتاده دل از ره ترا چه افتادهست
ملک با تاج زر کرد عزم درگاهچو صبح صادق آمد در سحرگاه
شب تاری به روز آورد جمشیدبه شب بنوشت مکتوبی به خورشید
تو ای جان من ای بیمار چونی؟درین بیماری و تیمار چونی؟
رسولا خدا را به جایی که دانیچه باشد که از من پیامی رسانی؟
دردا که رفت دلبر و دردم دوا نکردصد وعده بیش داد و یکی را وفا نکرد
آنکه عمری چو صبا بر سر کویش جان دادچه شود گر همه عمرش نفسی آرد یاد
چو از اغیار مجلس گشت خالیصنم از حال جم پرسید حالی
به نام آنکه نامش حِرز جان استثنایش برتر از حد زبان است
ای باد صبحگاهی بادا فدات جانمدر گوش آن صنم گو این نکته از زبانم
در آن غمنامه چون داد سخن داددل خود در میان نامه بنهاد
مرا در جام خون دل مدام استبرون زین مِیْ بر اهل دل حرام است
خراباتی و رند ست آشکاراچو بینم آن حریف مجلس آرا