دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
امشب که شبم به وصل تو میگذرددامی ز سر زلف خود آن دام خَرَد
شب دوشین بت نوشین لب منچو می کرد از برم عزم جدایی
بدو مهراب گفت ای افسر رومبه تو آباد باد این کشور روم
آن شنیدهستی که ارباب تجارت گفتهاندمهر بر دختر منه ور خود بود چون ماه و هور
ما رقمی میکشیم تا به چه خواهد کشیدما هوسی میپزیم تا به چه خواهد رسید
ملک گفتا به باد ای صبح اصحابکزین معنی شود خورشید در تاب!
وقت سحر از باغ بهشت آمد بادآورد گلی و در کنارم بنهاد
بی گل رویت ندارد رونقی بستان مابی حضورت هیچ نوری نیست در ایوان ما
مخور اَندُه که همه کار به کام تو شودشادی آید ز بن گوش غلام تو شود
چو صبح از کوه بنمود افسر زرز کوه آمد برون خورشید خاور
چو شاه چین علم بفراخت بر بامنگون شد رایت عباسی از شام
بزمی که از نوای نوالش به بزم خلدروحانیان نواله برند از برای حور
چو خورشید فلک برداشت از چینمی یاقوتی اندر جام زرین
باد صبا به گرد سمندش نمیرسدسرو سهی به قد بلندش نمیرسد
چو این شهباز زرین بال خاورپرید اندر هوا با رشتهٔ زر
فرستاد افسر و خورشید را خواندبرِ خود چون مه و خورشید بنشاند
عشق مرا از هزار کار برآوردگرد جهانم هزار بار برآورد
چو رای هند رخ برتافت قیصرنمود از ملک چین رخشنده افسر
حکایت را بدین پیدا شد انجامسحرگه کرد شادی روی در شام
زدند از شهر گردان خیمه بر دشتزمین از خیمه همچون آسمان گشت
بود ز غم صد گره بر گل و بر بارِ گلباد به یکدم گشاد صد گره از کار گل
آیا کراست زهره، آیا کراست یارا؟از من برد به یارم این یک سخن که: «یارا؟
شادی آمد از درون امشب که هان جان میرسدجان به استقبال شد بیرون که جانان میرسد
از دیده دلم روز وداعش نگران شدبا قافله اشک دَراُفتاد و روان شد