دفتر شعر
۶۳ شعر در این دفتر
خدایا جهانپادشایی تو راستز ما خدمت آید خدایی تو راست
بزرگا بزرگیدها بیکسمتویی یاوریبخش و یاریرسم
فرستاده خاص پروردگاررساننده حجت استوار
شبی کاسمان مجلس افروز کردشب از روشنی دعوی روز کرد
شبی چون سحر زیور آراستهبه چندین دعای سحر خواسته
بیا ساقی آن می نشان ده مرااز آن داروی بیهشان ده مرا
بیا ساقی از سر بنه خواب رامی ناب ده عاشق ناب را
بیا ساقی آن ارغوانی شراببه من ده که تا مست گردم خراب
بیا ساقی آن آب یاقوتواردر افکن بدان جام یاقوت بار
بیا ساقی آن راحتانگیز روحبده تا صبوحی کنم در صبوح
بیا ساقی از خنب دهقان پیرمیی در قدح ریز چون شهد و شیر
بیا ساقی آن آب حیوان گواربه دولت سرای سکندر سپار
بیا ساقی آن راح ریحانسرشتبه من ده که بر یادم آمد بهشت
بیا ساقی از خود رهاییم دهز رخشنده می روشناییم ده
بیا ساقی آن شربت جانفزایبه من ده که دارم غمی جانگزای
بیا ساقی آن می که رومیوشستبه من ده که طبعم چو زنگی خوَشست
بیا ساقی از می مرا مست کنچو می در دهی نُقل بر دست کن
بیا ساقی آن می که فرخپی استبه من ده که داروی مردم می است
بیا ساقی آن لعل پالوده رابیاور بشوی این غم آلوده را
بیا ساقی آن جام آیینهفامبه من ده که بر دست به جای جام
بیا ساقی آن راوق روحبخشبه کام دلم در فشان چون درخش
بیا ساقی آن آتش توبهسوزبه آتشگه مغز من برفروز
بنام بزرگ ایزدِ دادبخشکه ما را ز هر دانش او داد بخش
سرِ نامه نام جهاندار پاکبرارندهٔ رستنیها ز خاک