دفتر شعر
۶۳ شعر در این دفتر
بیا ساقی از باده بردار بندبپیمای پیمودن باد چند
بیا ساقی از من مرا دور کنجهان از می لعل پر نور کن
بیا ساقی آن خون رنگین رزدرافکن به مغزم چو آتش بخز
بیا ساقی از شادی نوش و نازیکی شربتآمیز عاشق نواز
بیا ساقی آن آب جوی بهشتدرافکن بدان جام آتش سرشت
بیا ساقی آن شبچراغ مغانبیاور، ز من برمیاور فغان
بیا ساقی آن صرف بیجاده رنگبه من ده که پایم درآمد به سنگ
بیا ساقی آن میکه محنتبَر استبه چون من کسی ده که محنتخوَر است
بیا ساقی آن می که جانپرور استچو آب روان تشنه را درخور است
بیا ساقی از باده جامی بیارز بیجاده گون گل پیامی بیار
بیا ساقی آن شیر شنگرف گونکه عکسش درآرد به سیماب خون
بیا ساقی آن میکه ناز آوردجوانی دهد عمر باز آورد
بیا ساقی از می دلم تازه کندر این ره صبوری به اندازه کن
بیا ساقی آن جام کیخسرویکه نورش دهد دیدگان را نوی
بیا ساقی آن جام زرین بیارکه ماند از فریدون و جم یادگار
بیا ساقی آن زر بگداختهکه گوگرد سُرخ است ازو ساخته
چنین بود در نامهٔ شاه رومبه لفظی کزو گشت خارا چو موم
بیا ساقی آن آب چون ارغوانکزو پیر فرتوت گردد جوان
بیا ساقی آن بادهٔ چون گلاببر افشان به من تا درآیم ز خواب
بیا ساقی آن میکه جان پرورستبه من ده که چون جان مرا درخوَرست
بیا ساقی آزاد کن گردنمسرشک قدح ریز در دامنم
بیا ساقی امشب به مِی کن شتابکه با درد سر واجب آمد گلاب
بیا ساقی آن باده بر دست گیرکه از خوردنش نیست کس را گزیر
بیا ساقی آن بکر پوشیده رویبه من ده گرش هست پروای شوی