دفتر شعر
۶۰ شعر در این دفتر
روزی از آنجا که فراغی رسیدباد سلیمان به چراغی رسید
ای سپر افکنده ز مردانگیغول تو بیغولهٔ بیگانگی
پیرزنی را ستمی درگرفتدست زد و دامن سنجر گرفت
روز خوش عمر به شبخوش رسیدخاک به باد، آب به آتش رسید
در طرف شام یکی پیر بودچون پری از خلق طرفگیر بود
لعبت بازی پس این پرده هستگرنه بر او این همه لعبت که بست؟
صیدگری بود عجب تیزبینبادیهپیمای و مراحلگزین
ای به زمین بر چو فلک نازنینناز کِشَت هم فلک و هم زمین
صبحدمی با دو سه اهل درونرفت فریدون به تماشا برون
پیشتر از پیشتران وجودکآب نخوردند ز دریای جود
میوه فروشی که یمن جاش بودروبهکی خازن کالاش بود
ای ز شب وصل گرانمایهتروز عَلَم صبح سبک سایهتر
مسجدییی بسته آفات شدمعتکف کوی خرابات شد
ای فلک آهستهتر این دور چند؟وی زمی آسودهتر این جور چند؟
پای مسیحا که جهان مینَبَشتبر سر بازارچهای میگذشت
خیز و بساط فلکی درنوردزانکه وفا نیست درین تختهنرد
موبدی از کشور هندوستانرهگذری کرد سوی بوستان
خیز و وداعی بکن ایام رااز پسِ دامن فکن این دام را
با دو حکیم از سر همخانگیشد سخنی چند ز بیگانگی
پیری عالم نگر و تنگیاشتا نفریبی به جوان رنگیاش
کعبهروی عزم ِ ره آغاز کردقاعدهٔ کعبهروان ساز کرد
ای شده خشنود به یکبارگیچون خر و گاوی به علفخوارگی
پادشهی بود رعیتشکنوز سر حُجت شده حَجاجفن
هر نفس این پردهٔ چابک رقیببازییی از پرده برآرد غریب