دفتر شعر
۶۰ شعر در این دفتر
قصه شنیدم که در اقصای مروبود ملکزاده جوانی چو سرو
ای به نسیمی علم افراختهپیش غباری علم انداخته
کودکی از جملهٔ آزادگانرفت برون با دو سه همزادگان
ای ز خدا غافل و از خویشتندر غم جان مانده و در رنج تن
رهروی از جمله پیران کارمیشد و با پیر مریدی هزار
قلبزنی چند که برخاستندقالبی از قلب نو آراستند
خاصگییی محرم جمشید بودخاصتر از ماه به خورشید بود
مجلس خلوت نگر آراستهروشن و خوش چون مه ناکاسته
دور خلافت چو به هارون رسیدرایت عباس به گردون رسید
ما که به خود دست برافشاندهایمبر سر خاکی چه فروماندهایم
در چمن باغ چو گلبن شکفتبلبل با باز درآمد به گفت
صَبَّحَکَ الله صباح ای دبیرچون قلم از دست شدم دستگیر