دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
اوّلِ دفتر به نام ایزدِ داناصانِع، پروردگار، حیِّ توانا
ای نفسِ خرّمِ بادِ صبااز برِ یار آمدهای، مرحبا!
روی تو خوش مینماید آینهٔ ماکآینه پاکیزه است و روی تو زیبا
اگر تو فارغی از حال دوستان یارافراغت از تو میسّر نمیشود ما را
شب فراق نخواهم دَواج دیبا راکه شبدراز بُوَد خوابگاه تنها را
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا رااللَه اللَه تو فراموش مکن صحبت ما را
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یاراگر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را
ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب رااول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را
گر ماهِ من برافکنَد از رخ نقاب رابرقع فروهلد به جمال آفتاب را
با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر راجهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را
وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز راساقی بیار آن جام می، مطرب بزن آن ساز را
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز راتا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
وه که گر من بازبینم روی یار خویش راتا قیامت شکر گویم کردگار خویش را
امشب سبکتر میزنند این طبل بیهنگام رایا وقت بیداری غلط بودَست مرغ بام را
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرقفام رابر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
تا بود بار غمت بر دل بیهوش مراسوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان راچه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
ساقی بده آن کوزهٔ یاقوتِ روان رایاقوت چه ارزد بده آن قوتِ روان را
کمانِ سخت که داد آن لطیف بازو را؟که تیر غمزه تمامست صید آهو را
لاابالی چه کند دفتر دانایی را؟طاقتِ وعظ نباشد سر سودایی را
تفاوتی نکند قدر پادشایی راکه التفات کند کمترین گدایی را
من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی راوین دلآویزی و دلبندی نباشد موی را
رفتیم اگر ملول شدی از نشست مافرمای خدمتی که برآید ز دست ما
وقتی دل سودایی، میرفت به بُستانهابیخویشتنم کردی، بوی گُل و ریحانها