دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینیغنیمت است چنین شب که دوستان بینی
امروز چنانی ای پریرویکز ماه به حسن میبری گوی
خواهم اندر پایش افتادن چو گویور به چوگانم زند هیچش مگوی
تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی؟تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی؟
گل است آن یا سمن یا ماه یا رویشب است آن یا شبه یا مشک یا موی
مرحبا ای نسیم عنبربویخبری زآن به خشم رفته بگوی
وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جویگر سر صحرات باشد سروبالایی بجوی
سروِ سیمینا به صحرا میروینیک بدعهدی که بی ما میروی
ای باد صبحدم خبر دلسِتان بگویوصف جمال آن بت نامهربان بگوی
ای که به حسن قامتت سرو ندیدهام سهیگر همه دشمنی کنی از همه دوستان بهی
اگرم حیات بخشی وگرم هلاک خواهیسر بندگی به حُکمت بنهم که پادشاهی
نشنیدهام که ماهی، بر سر نَهَد کُلاهییا سرو با جوانان، هرگز رَوَد به راهی
ندانم از من خستهجگر چه میخواهی؟دلم به غمزه ربودی، دگر چه میخواهی؟