دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمیسرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی
آسودهخاطرم که تو در خاطر منیگر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی
اگر تو میلِ محبّت کنی و گر نکنیمن از تو روی نپیچم که مُستحبِّ منی
زنده بی دوست خفته در وطنیمَثَلِ مردهایست در کفنی
سروقدی میان انجمنیبه که هفتاد سرو در چمنی
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منییک نفس از درون من خیمه به در نمیزنی
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنییا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
ای سرو حدیقه معانیجانی و لطیفه جهانی
بر آنم گر تو باز آیی که در پایت کنم جانیو زین کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی
بندهام گر به لطف میخوانیحاکمی گر به قهر میرانی
بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانیبه غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی
جمعی که تو در میان ایشانیزآن جمع به در بود پریشانی
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانیدودم به سر برآمد زین آتش نهانی
کبر یک سو نِه اگر شاهد درویشانیدیوِ خوشطبع بِه از حورِ گرهپیشانی
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانیجهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
نگویم آب و گل است آن وجود روحانیبدین کمال نباشد جمال انسانی
نه طریقِ دوستان است و نه شرطِ مهربانیکه به دوستان یکدل سر دست برفشانی
همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانیوین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی
چرا به سرکشی از من عنان بگردانیمکن که بیخودم اندر جهان بگردانی
فرخ، صباحِ آن که تو بر وی نظر کنیفیروز، روزِ آن که تو بر وی گذر کنی
سروْ ایستاده بِهْ، چو تو رفتار میکنیطوطی خموش به، چو تو گفتار میکنی
چشم رضا و مرحمت بر همه باز میکنیچون که به بخت ما رسد این همه ناز میکنی
دیدار مینمایی و پرهیز میکنیبازار خویش و آتش ما تیز میکنی
روزی به زنخدانت گفتم به سیمینیگفت ار نظری داری ما را به از این بینی