دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
امیدوارم اگر صد رهم بیندازیکه بار دیگرم از روی لطف بنوازی
تو خود به صحبت امثال ما نپردازینظر به حال پریشان ما نیندازی
تا کی ای آتش سودا به سرم برخیزی؟تا کی ای نالهٔ زار از جگرم برخیزی؟
گر درونسوختهای با تو برآرد نفسیچه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی؟
همیزنم نفس سرد بر امید کسیکه یاد ناورد از من به سالها نفسی
یار گرفتهام بسی، چون تو ندیدهام کسیشمعی چنین نیامدهست، از در هیچ مجلسی
ما سپر انداختیم گر تو کمان میکشیگو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی
هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشینیکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشی
اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمیپوشیبه هتکِ پردهٔ صاحبدلان همیکوشی
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیبه صد دفتر نشاید گفت حسبالحال مشتاقی
به قلم راست نیاید صفت مشتاقیسادَتی اِحْتَرقَ القَلْبُ مِنَ الاَشْواقِ
عمرم به آخر آمد عشقم هنوز باقیوز می چنان نه مستم کز عشق روی ساقی
دلِ دیوانگیام هست و سرِ ناباکیکه نه کاریست شکیبایی و اندُهناکی
عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکییا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی
سخت زیبا میروی یکبارگیدر تو حیران میشود نظّارگی
روی بپوش ای قمر خانگیتا نکشد عقل به دیوانگی
بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالیبه کجا روم ز دستت؟ که نمیدهی مَجالی
تَرَحَّمْ ذِلَّتی یا ذَا المعالیوَ واصِلْنی اِذا شَوَّشْتَ حالی
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالیالا بر آن که دارد با دلبری وصالی
مرا تو جان عزیزی و یار محترمیبه هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی
بسیار سفر باید تا پخته شود خامیصوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامیخون عشاق حلال است زهی شوخ حرامی
چون تنگ نباشد دل مسکین حمامیکَش یار هم آواز بگیرند به دامی
صاحب نظر نباشد در بند نیکنامیخاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی