دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
اگر تو برفکنی در میان شهر نقابهزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب
ما را همه شب نمیبرد خوابای خفتهٔ روزگار دریاب
ماهرویا! روی خوب از من متاببیخطا کشتن چه میبینی صواب؟
سرمست درآمد از خراباتبا عقل خراب در مناجات
متناسبند و موزون حرکات دلفریبتمتوجه است با ما سخنان بیحسیبت
هر که خصم اندر او کمند انداختبه مراد ویش بباید ساخت
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداختکه یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت
معلمت همه شوخی و دلبری آموختجفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
کهن شود همهکس را به روزگار ارادتمگر مرا که همان عشقِ اولست و زیادت
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندتنه دگر امید دارد که رها شود ز بندت
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرتتا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
بندهوار آمدم به زنهارتکه ندارم سلاح پیکارت
مپندار از لب شیرین عبارتکه کامی حاصل آید بیمرارت
چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنهانگیزتدریغا بوسهْ چندی بر زنخدان دلاویزت
بیتو حرام است به خلوت نشستحیف بود در به چنین روی بست
چنان به موی تو آشفتهام، به بوی تو مستکه نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
دیر آمدی ای نگار سرمستزودت ندهیم دامن از دست
نشاید گفتن آنکس را دلی هستکه ندهد بر چنین صورت دل از دست
اگر مراد تو ای دوست بیمرادی ماستمراد خویش دگرباره من نخواهم خواست
بوی گل و بانگ مرغ برخاستهنگام نشاط و روز صحراست
خوش میرود این پسر که برخاستسرویست چنین که میرود راست
دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاستاز خانه برون آمد و بازار بیاراست
سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاستهر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاستچارهٔ عشق احتمال شرط محبت وفاست