دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاستراحت جان و شفای دل بیمار آنجاست
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاستکان که عاشق شد از او حکم سلامت برخاست
آن نه زلف است و بناگوش که روزاست و شباستوآن نه بالای صنوبر، که درخت رطب است
آن ماه دو هفته در نقاب است؟یا حوریِ دست در خضاب است؟
دیدارِ تو حلِّ مشکلات استصبر از تو خلافِ ممکنات است
سرو چمن پیش اعتدال تو پست استروی تو بازار آفتاب شکستهست
مجنون عشق را دگر امروز حالت استکاسلام دین لیلی و دیگر ضلالت است
ای کآب زندگانی من در دهان توستتیر هلاک ظاهر من در کمان توست
هر صبحدم نسیم گل از بوستان توستالحان بلبل از نفس دوستان توست
اتفاقم به سر کوی کسی افتادهستکه در آن کوی، چو من کشته بسی افتادهست
آن تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدهستیا ملک در صورت مردم به گفتار آمدهست
شب فراق، که داند که تا سحر چندست؟مگر کسی که به زندانِ عشق در بندست
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدهستیا دیده و بعد از تو به رویی نگریدهست
اِی لُعبتِ خندان لبِ لَعلَت که مَزیدهست؟وی باغ لطافت بِهِ رویت که گزیدهست؟
از هرچه میرود، سخنِ دوست خوشتر استپیغام آشنا، نفَسِ روحپرور است
این بوی روحپرور از آن خوی دلبر استوین آب زندگانی از آن حوض کوثر است
عیب یاران و دوستان هنر استسخن دشمنان نه معتبر است
هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر استعشقبازی دگر و نفسپرستی دگر است
فریاد من از فراق یار استوافغان من از غم نگار است
چشمت خوش است و بر اثر خواب خوشتر استطعم دهانت از شکر ناب خوشتر است
عشرت خوش است و بر طرف جوی خوشترستمی بر سماع بلبل خوشگوی خوشترست
ای که از سرو روان قد تو چالاکترستدل به روی تو ز روی تو طربناکترست
دلی که عاشق و صابر بوَد، مگر سنگ استز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است
پای سرو بوستانی در گِل استسرو ما را پای معنی در دل است