دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلستهر که ما را این نصیحت میکند بیحاصلست
شراب از دست خوبان سلسبیلستو گر خود خون مِیخواران سبیلست
کارم چو زلف یار پریشان و دَرهم استپشتم بهسان ابروی دلدار پرخَم است
یارا بهشت صحبت یاران همدم استدیدار یار نامتناسب جهنم است
بر من که صبوحی زدهام خرقه حرام استای مجلسیان راه خرابات کدام است
امشب به راستی شب ما روز روشن استعید وصال دوست علی رغم دشمن است
این باد بهار بوستان است؟یا بوی وصالِ دوستان است؟
این خط شریف از آن بنان استوین نقل حدیث از آن دهان است
چه روی است آن که پیشِ کاروان است؟مگر شمعی به دستِ ساروان است؟
هزار سختی اگر بر من آید، آسان استکه دوستی و ارادت، هزار چندان است
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منستکه راحت دل رنجور بیقرار منست
ز من مپرس که در دست او دلت چون استازو بپرس که انگشتهاش در خون است
با همه مهر و با منش کینستچه کنم حظ بخت من اینست
بخت جوان دارد آن که با تو قرین استپیر نگردد که در بهشت برین است
گر کسی سرو شنیدهست که رفتهست این استیا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است
با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوستصورتی هرگز ندیدم کاین همه معنی در اوست
بِتا هلاک شود دوست در محبت دوستکه زندگانی او در هلاک بودن اوست
سرمست درآمد از درم دوستلب خندهزنان چو غنچه در پوست
سفر دراز نباشد به پای طالب دوستکه زندهٔ ابدست آدمی که کشتهٔ اوست
کس به چشمم در نمیآید که گویم مثل اوستخود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست
یار من آن که لطف خداوند یار اوستبیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست
خورشید زیر سایه زلف چو شام اوستطوبی غلام قد صنوبرخرام اوست
آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوستموقف آزادگان بر سر میدان اوست
ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوستبه قول هر که جهان مهر برمگیر از دوست