دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
صبحی مبارکست نظر بر جمال دوستبر خوردن از درخت امید وصال دوست
گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوستاینک علی الصباح نظر بر جمال دوست
صبح میخندد و من گریهکنان از غم دوستای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست
این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست؟تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست
ای پیکِ پیخجسته که داری نشانِ دوستبا ما مگو به جز سخنِ دلنشانِ دوست
تا دستها کمر نکنی بر میان دوستبوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست
ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوستبیا بیا که غلام توام بیا ای دوست
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوستهزار جان عزیزت فدای جان ای دوست
آب حیات من است خاک سر کوی دوستگر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست
شادی به روزگار گدایان کوی دوستبر خاک ره نشسته به امید روی دوست
صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوستبوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست
مرا خود با تو چیزی در میان هستو گر نه روی زیبا در جهان هست
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هستبگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست
هر چه در روی تو گویند به زیبایی هستوان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هست
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هستیا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
زهی رفیق که با چون تو سروبالایی استکه از خدای بر او نعمتی و آلایی است
مرا از آن چه که بیرونِ شهر، صحراییست؟قرینِ دوست به هرجا که هست، خوش جاییست
دردیست دردِ عشق که هیچش طبیب نیستگر دردمندِ عشق بنالد غریب نیست
کیست آن کَش سر پیوند تو در خاطر نیستیا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست
گر صبر دل از تو هست و گر نیستهم صبر که چارهٔ دگر نیست
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیستگر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست
جان ندارد هر که جانانیش نیستتنگعیشست آن که بستانیش نیست
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیستپنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست
خبرت هست که بیروی تو آرامم نیست؟طاقت بار فراق این همه ایامم نیست؟