دفتر شعر
۶۵ شعر در این دفتر
اگر خدای نباشد ز بندهای خشنودشفاعت همه پیغمبران ندارد سود
شرف نفس به جود است و کرامت به سجودهر که این هر دو ندارد عدمش به که وجود
بسیار سالها به سر خاک ما رودکاین آب چشمه آید و باد صبا رود
وقت آن است که ضعف آید و نیرو برودقدرت از منطق شیرین سخنگو برود
روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود؟خرقه بر دوش و میان بسته به زنار چه سود؟
هر کسی در حرم عشق تو محرم نشودهر براهیم به درگاه تو ادهم نشود
از صومعه رختم به خرابات برآریدگرد از من و سجادهٔ طامات برآرید
تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کارراستی باید به بازی صرف کردم روزگار
ره به خرابات برد، عابد پرهیزگارسفرهٔ یکروزه کرد، نقد همه روزگار
گناه کردن پنهان به از عبادت فاشاگر خدای پرستی هواپرست مباش
هر که با یار آشنا شد گو ز خود بیگانه باشتکیه بر هستی مکن در نیستی مردانه باش
گر مرا دنیا نباشد خاکدانی گو مباشباز عالی همتم، زاغ آشیانی گو مباش
صاحبا، عمر عزیز است غنیمت دانشگوی خیری که توانی ببر از میدانش
ای روبهک چرا ننشینی به جای خویشبا شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش
برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغچون دست میدهد نفسی موجب فراغ
عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دلنقطهٔ سر عاقبت بیرون شد از پرگار دل
دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدمخیمه بر بالای منظوران بالایی زدم
بر سر آنم که پای صبر در دامن کشمنفس را چون مار خط نهی پیرامن کشم
در میان صومعه سالوس پر دعوی منمخرقهپوش جوفروش خالی از معنی منم
باد گلبوی سحر خوش میوزد خیز ای ندیمبس که خواهد رفت بر بالای خاک ما نسیم
ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکندهایمسایهٔ سیمرغ همت بر خراب افکندهایم
ساقیا می ده که ما دردی کش میخانهایمبا خرابات آشناییم از خرد بیگانهایم
خرما نتوان خوردن از این خار که کِشتیمدیبا نتوان کردن از این پشم که رِشتیم
خداوندی چنین بخشنده داریمکه با چندین گنه امیدواریم