دفتر شعر
۳۰۰ شعر در این دفتر
ای امیر کامگار ای شهریارنوجوان و مثل پیران پخته کار
شهید ناز او بزم وجود استنیاز اندر نهاد هست و بود است
دل من روشن از سوز درون استجهان بین چشم من از اشک خون است
به باغان باد فروردین دهد عشقبه راغان غنچه چون پروین دهد عشق
عقابان را بهای کم نهد عشقتذروان را ببازان سر دهد عشق
به برگ لاله رنگ آمیزی عشقبه جان ما بلا انگیزی عشق
نه هر کس از محبت مایه دار استنه با هر کس محبت سازگار است
درین گلشن پریشان مثل بویمنمیدانم چه میخواهم چه جویم
جهان مشت گل و دل حاصل اوستهمین یک قطرهٔ خون مشکل اوست
سحر می گفت بلبل باغبان رادرین گِل جز نهال غم نگیرد
جهان ما که نابود است بودشزیان توام همی زاید بسودش
نوای عشق را ساز است آدمگشاید راز و خود رازست آدم
نه من انجام و نی آغاز جویمهمه رازم جهان راز جویم
دلا نارائی پروانه تا کینگیری شیوهٔ مردانه تا کی
تنی پیدا کن از مشت غباریتنی محکم تر از سنگین حصاری
ز آب و گل خدا خوش پیکری ساختجهانی از ارم زیبا تری ساخت
به یزدان روز محشر برهمن گفتفروغ زندگی تاب شرر بود
گذشتی تیز گام ای اختر صبحمگر از خواب ما بیزار رفتی
تهی از های و هو میخانه بودیگل ما از شرر بیگانه بودی
ترا ای تازه پرواز آفریدندسراپا لذت بال آزمائی
چه لذت یارب اندر هست و بود استدل هر ذره در جوش نمود است
شنیدم در عدم پروانه میگفتدمی از زندگی تاب تبم بخش
مسلمانان مرا حرفی است در دلکه روشن تر ز جان جبرئیل است
به کویش رهسپاری ای دل ای دلمرا تنها گذاری ای دل ای دل