دفتر شعر
۳۰۰ شعر در این دفتر
رهی در سینهٔ انجم گشائیولی از خویشتن ناآشنائی
سحر در شاخسار بوستانیچه خوش میگفت مرغ نغمه خوانی
ترا یک نکتهٔ سر بسته گویماگر درس حیات از من بگیری
بهل افسانهٔ آن پا چراغیحدیث سوز او آزار گوش است
ترا از خویشتن بیگانه سازدمن آن آبی طربناکی ندارم
زیان بینی ز سیر بوستانماگر جانت شهید جستجو نیست
برون از ورطهٔ بود و عدم شوفزونتر زین جهان کیف و کم شو
ز مرغان چمن نا آشنایمبه شاخ آشیان تنها سرایم
جهان یارب چه خوش هنگامه داردهمه را مست یک پیمانه کردی
سکندر با خضر خوش نکته ئی گفتشریک سوز و ساز بحر و بر شو
سریر کیقباد ، اکلیل جم خاککلیسا و بتستان و حرم خاک
اگر در مشت خاک تو نهادنددل صد پارهٔ خونابه باری
دمادم نقش های تازه ریزدبیک صورت قرار زندگی نیست
چو ذوق نغمه ام در جلوت آردقیامت افکنم در محفل خویش
چه میپرسی میان سینه دل چیستخرد چون سوز پیدا کرد دل شد
خرد گفت او بچشم اندر نگنجدنگاه شوق در امید و بیم است
کنشت و مسجد و بتخانه و دیرجز این مشت گلی پیدا نکردی
نه پیوستم درین بستان سرا دلز بند این و آن آزاده رفتم
به خود باز آورد رند کهن رامی برنا که من در جام کردم
سفالم را می او جام جم کرددرون قطره ام پوشیده یم کرد
خرد زنجیری امروز و دوش استپرستار بتان چشم و گوش است
خرد اندر سر هر کس نهادندتنم چون دیگران از خاک و خون است
گدای جلوه رفتی بر سر طورکه جان تو ز خود نامحرمی هست
بگو جبریل را از من پیامیمرا آن پیکر نوری ندادند