دفتر شعر
۳۰۰ شعر در این دفتر
همای علم تا افتد بدامتیقین کم کن گرفتار شکی باش
خرد بر چهرهٔ تو پرده ها بافتنگاهی تشنهٔ دیدار دارم
دلت می لرزد از اندیشهٔ مرگز بیمش زرد مانند زریری
ز پیوند تن و جانم چه پرسیبه دام چند و چون در می نیایم
مرا فرمود پیر نکته دانیهر امروز تو از فردا پیام است
ز رازی معنی قرآن چه پرسی؟ضمیر ما به آیاتش دلیل است
من از بود و نبود خود خموشماگر گویم که هستم خود پرستم
ز من با شاعر رنگین بیان گویچه سود از سوز اگر چون لاله سوزی
ز خوب و زشت تو ناآشنایمعیارش کرده ئی سود و زیان را
تو ای شیخ حرم شاید ندانیجهان عشق را هم محشری هست
چو تاب از خود بگیرد قطرهٔ آبمیان صد گهر یک دانه گردد
من ای دانشوران در پیچ و تابمخرد را فهم این معنی محال است
میارا بزم بر ساحل که آنجانوای زندگانی نرم خیز است
سراپا معنی سر بسته ام مننگاه حرف بافان برنتابم
مگو از مدعای زندگانیترا بر شیوه های او نگه نیست
اگر کردی نگه بر پارهٔ سنگز فیض آرزوی تو گهر شد
وفا ناآشنا بیگانه خو بودنگاهش بیقرار از جستجو بود
مپرس از عشق و از نیرنگی عشقبهر رنگی که خواهی سر بر آرد
مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیرازین بستان سرا دیگر چه خواهی
مرا روزی گل افسرده ئی گفتنمود ما چو پرواز شرار است
جهان ما که پایانی نداردچو ماهی در یم ایام غرق است
به مرغان چمن همداستانمزبان غنچه های بی زبانم
نماید آنچه هست این وادی گل؟درون لالهٔ آتش بجان چیست؟
تو خورشیدی و من سیارهٔ توسراپا نورم از نظارهٔ تو