دفتر شعر
۱۴۲ شعر در این دفتر
میشود پردهٔ چشمم پر کاهی گاهیدیدهام هردو جهان را به نگاهی گاهی
ز برون در گذشتم ز درون خانه گفتمسخنی نگفته ئی را چه قلندرانه گفتم
یارب درون سینه دل با خبر بدهدر باده نشئه را نگرم، آن نظر بده
«عشق شور انگیز را هر جاده در کوی تو برد»«بر تلاش خود چه مینا زد که ره سوی تو برد»
درونِ سینهٔ ما سوزِ آرزو ز کجاست؟سبو ز ماست ولی باده در سبو ز کجاست؟
غزل سُرای و نواهای رفته بازآوربه این فسردهدلان حرفِ دلنواز آور
ای که ز من فزودهای گرمی آه و ناله رازنده کن از صدای من خاکِ هزارساله را
از مشتِ غبار ما صد ناله برانگیزینزدیکتر از جانی با خوی کم آمیزی
من اگرچه تیره خاکم دلکیست برگ و سازمبه نظارهٔ جمالی چو ستاره دیده بازم
بصدای درمندی بنوای دلپذیریخُم زندگی گشادم بجهان تشنه میری
بر سر کفر و دین فشان رحمتِ عامِ خویش رابندِ نقاب برگشا ماهِ تمامِ خویش را
نوای من از آن پر سوز و بیباک و غم انگیزستبخاشاکم شرار افتاد و باد صبحدم تیز است
دل دیده ئی که دارم همه لذت نظارهچه گنه اگر تراشم صنمی ز سنگ خاره
گرچه شاهین خرد بر سر پروازی هستاندرین بادیه پنهان قدر اندازی هست
این جهان چیست صنم خانهٔ پندار من استجلوهٔ او گرو دیدهٔ بیدار من است
فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنینچهره گشا ، غزل سرا، باده بیار این چنین
برون کشید ز پیچاک هست و بود مراچه عقده ها که مقام رضا گشود مرا
خیز و به خاک تشنهای بادهٔ زندگی فشانآتش خود بلند کن آتش ما فرونشان
تو باین گمان که شاید سر آستانه دارمبه طواف خانه کاری بخدای خانه دارم
نظر به راهنشینان سواره میگذردمرا بگیر که کارم ز چاره میگذرد
بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون بهیک ذره درد دل از علم فلاطون به
یا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنهیا درین فرسوده پیکر تازه جانی آفرین
عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیستلیکن این بیچاره را آن جرأت رندانه نیست
سوز و گداز زندگی لذت جستجوی توراه چو مار می گزد گر نروم بسوی تو