دفتر شعر
۱۴۲ شعر در این دفتر
درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقیندیمی کو که در جامش فرو ریزم می باقی
ساقیا بر جگرم شعلهٔ نمناک اندازدگر آشوب قیامت به کف خاک انداز
از آن آبی که در من لاله کارد ساتگینی دهکف خاک مرا ساقی بباد فرودینی ده
ز هر نقشی که دل از دیده گیرد پاک میآیمگدای معنی پاکم تهی ادراک میآیم
دل بی قید من با نور ایمان کافری کردهحرم را سجده آورده بتان را چاکری کرده
ز شاعر ناله مستانه در محشر چه میخواهیتو خود هنگامهای هنگامهٔ دیگر چه میخواهی
نه در اندیشهٔ من کار زار کفر و ایمانینه در جان غم اندوزم هوای باغ رضوانی
مرغ خوش لهجه و شاهین شکاری از تستزندگی را روش نوری و ناری از تست
خوشتر ز هزار پارسائیگامی به طریق آشنائی
بر جهان دل من تاختنش را نگریدکشتن و سوختن و ساختنش را نگرید
مرا براه طلب بار در گل است هنوزکه دل به قافله و رخت و منزل است هنوز
زمستان را سرآمد روزگاراننواها زنده شد در شاخساران
هوای خانه و منزل ندارمسر راهم غریب هر دیارم
از چشم ساقی مست شرابمبی می خرابم بی می خرابم
شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابیتو به طلعت آفتابی سزد اینکه بی حجابی
درین میخانه ای ساقی ندارم محرمی دیگرکه من شاید نخستین آدمم از عالمی دیگر
بجهان دردمندان تو بگو چه کار داریتب و تاب ما شناسی دل بی قرار داری
اگر نظاره از خود رفتگی آرد حجاب اولینگیرد با من این سودا بها از بس گران خواهی
نور تو وانمود سپید و سیاه رادریا و کوه و دشت و در و مهر و ماه را
بده آندل که مستی های او از بادهٔ خویش استبگیر آندل که از خود رفته و بیگانه اندیش است
کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او رابه امید اینکه روزی بفلک رسانم او را
این دل که مرا دادی لبریز یقین بادااین جام جهان بینم روشن تر ازین بادا
رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفتسخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت
یاد ایامی که خوردم باده ها با چنگ و نیجام می در دست من مینای می در دست وی