دفتر شعر
۱۴۲ شعر در این دفتر
انجم بگریبان ریخت این دیدهٔ تر ما رابیرون ز سپهر انداخت این ذوق نظر ما را
خاور که آسمان بکمند خیال اوستاز خویشتن گسسته و بی سوز آرزوست
فرصت کشمکش مده این دل بی قرار رایک دو شکن زیاده کن گیسوی تابدار را
جانم در آویخت با روزگارانجوی است نالان در کوهساران
به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود رابتو باز می سپارم دل بیقرار خود را
بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی رامن از ذوق حضوری طول دادم داستانی را
چند بروی خودکشی پردهٔ صبح و شام راچهره گشا تمام کن جلوهٔ ناتمام را
نفس شمار به پیچاک روزگار خودیممثال بحر خروشیم و درکنار خودیم
به فغان نه لب گشودم که فغان اثر نداردغم دل نگفته بهتر همه کس جگر ندارد
ما که افتندهتر از پرتو ماه آمدهایمکس چه داند که چسان این همه راه آمدهایم
ای خدای مهر و مه خاک پریشانی نگرذره ئی در خود فرو پیچد بیابانی نگر
«شاخ نهال سدرهای خار و خس چمن مشو»«منکر او اگر شدی منکر خویشتن مشو»
دو عالم را توان دیدن بمینائی که من دارمکجا چشمی که بیند آن تماشائی که من دارم
بر خیز که آدم را هنگام نمود آمداین مشت غباری را انجم به سجود آمد
مه و ستاره که در راه شوق هم سفرندکرشمه سنج و ادا فهم و صاحب نظرند
درون لاله گذر چون صبا توانی کردبیک نفس گره غنچه وا توانی کرد
اگر به بحر محبت کرانه میخواهیهزار شعله دهی یک زبانه میخواهی
زمانه قاصد طیار آن دلآرام استچه قاصدی که وجودش تمام پیغام است
دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفتنشسته بر سر بالین من ز درمان گفت
خرد از ذوق نگه گرم تماشا بود استاین که جوینده و یابندهٔ هر موجود است
غلام زنده دلانم که عاشق سره اندنه خانقاه نشینان که دل بکس ندهند
لاله این چمن آلودهٔ رنگ است هنوزسپر از دست مینداز که جنگ است هنوز
تکیه بر حجت و اعجاز و بیان نیز کنندکار حق گاه به شمشیر و سنان نیز کنند
چو موج مست خودی باش و سر بطوفان کشترا که گفت که بنشین و پا بدامان کش